تبليغاتX
غزل محض - حسين منزوي
 

حسين منزوي اول پاييز سال 1325 در زنجان به دنيا آمد. سال هاي نخست زندگي را در کنار خانواده سپري کرد. پدرش معلم روستاهاي زنجان بود، در روستاهاي نيک پي، کرگز و پيرسقا يا پيرزاغه تدريس مي کرد. حسين در سال 1332 وارد دبستان فردوسي دکتر علي شريعتي کنوني، چهار سال دبيرستان در صدر جهان (محمد منتظري کنوني) درس خواند. آن گاه در سال 1344 وارد دانشکده ادبيات دانشگاه تهران گرديدحسين منزوي منزوي چهارشـنبـه‎‎ 16 ارديبهشت ماه 1383، در سـن58 سالگـي‎‎ بــر اثــر عــارضــه قــلـبــي و بـيمـاري‎‎ ريوي در بيمارستان شهيد رجايي تهران در گذشت و در مراسم وداع با مردم زنجان تشييع شد.

غزل 1 :

 

شتك زده‌است به خورشيد، خون‌ِ بسياران‌

بر آسمان كه شنيده‌است از زمين باران‌؟

 

هرآنچه هست‌، به جز كُند و بند، خواهدسوخت‌

ز آتشي كه گرفته‌است در گرفتاران‌

 

ز شعر و زمزمه‌، شوري چنان نمي‌شنوند

كه رطل‌هاي گران‌تر كشند ميخواران‌

 

دريده‌شد گلوي ني‌زنان عشق‌نواز

به نيزه‌ها كه بريدندشان ز نيزاران‌

 

زُباله‌هاي بلا مي‌برند جوي به جوي‌

مگو كه آينة جاري‌اند جوباران‌

 

نسيم نيست‌، نه‌! بيم است‌، بيم‌ِ دار شدن‌

كه لرزه مي‌فكند بر تن سپيداران‌

سراب امن و امان است اين‌، نه امن و امان‌

كه ره زده‌است فريبش به باورِ ياران‌

 

كجا به سنگرس ديو و سنگبارانش‌

در آبگينه حصاري شوند هشياران‌؟

 

چو چاه‌ِ ريخته آوار مي‌شوم بر خويش‌

كه شب رسيده و ويران‌ترند بيماران‌

 

زبان به رقص درآورده چندش‌آور و سرخ‌

پُر است چنبرِ كابوس‌هايم از ماران‌

 

براي من سخن از «من‌» مگو به دلجويي‌

مگير آينه در پيش خويش بيزاران‌

 □

اگرچه عشق‌ِ تو باري است بردني‌، امّا

به غبطه مي‌نگرم در صف سبكباران‌

 

 

غزل 2 :

  

شهر  منهاي وقتي که هستي حاصلش برزخ خشک وخالي

جمع آيينه ها ضربدر تو، بي عدد صفر، بعد از زلالي

 

مي شود گل در اثناي گلزار، مي شود کبک در عين رفتار

مي شود آهويي در چمنزار، پاي تو ضربدر باغ قالي

 

چند برگي است ديوان ماهت؟ دفتر شعرهاي سياهت؟

اي که هر ناگهان از نگاهت يک غزل مي شود ارتجالي

 

هر چه چشم است جز چشم هايت، سايه وار است و خود در نهايت

مي کند بر سبيل کنايت مشق آن چشم هاي مثالي

 

اي طلسم عددها به نامت! حاصل جزر و مد ها به کامت!

وي ورق خورده ي احتشامت هر چه تقويم فرخنده فالي!

 

چشم واکن که دنيا بشورد! موج در موج دريا بشورد!

گيسوان باز کن تا بشورد شعرم از آن شميم شمالي

 

حاصل جمع آب و تن تو، ضربدر وقت تن شستن تو

هر سه منهاي پيراهن تو، برکه را کرده حالي به حالي

 

 

 | 

جهت کپی URL فید RSS این وبلاگ کلیک کنید
چیست ؟ RSS

Powered by BLOGFA.COM