|
غزل 1 : شتك زدهاست به خورشيد، خونِ بسياران بر آسمان كه شنيدهاست از زمين باران؟ هرآنچه هست، به جز كُند و بند، خواهدسوخت ز آتشي كه گرفتهاست در گرفتاران ز شعر و زمزمه، شوري چنان نميشنوند كه رطلهاي گرانتر كشند ميخواران دريدهشد گلوي نيزنان عشقنواز به نيزهها كه بريدندشان ز نيزاران زُبالههاي بلا ميبرند جوي به جوي مگو كه آينة جارياند جوباران نسيم نيست، نه! بيم است، بيمِ دار شدن كه لرزه ميفكند بر تن سپيداران □ سراب امن و امان است اين، نه امن و امان كه ره زدهاست فريبش به باورِ ياران كجا به سنگرس ديو و سنگبارانش در آبگينه حصاري شوند هشياران؟ چو چاهِ ريخته آوار ميشوم بر خويش كه شب رسيده و ويرانترند بيماران زبان به رقص درآورده چندشآور و سرخ پُر است چنبرِ كابوسهايم از ماران براي من سخن از «من» مگو به دلجويي مگير آينه در پيش خويش بيزاران □ اگرچه عشقِ تو باري است بردني، امّا به غبطه مينگرم در صف سبكباران غزل 2 :
شهر منهاي وقتي که هستي حاصلش برزخ خشک وخالي جمع آيينه ها ضربدر تو، بي عدد صفر، بعد از زلالي مي شود گل در اثناي گلزار، مي شود کبک در عين رفتار مي شود آهويي در چمنزار، پاي تو ضربدر باغ قالي چند برگي است ديوان ماهت؟ دفتر شعرهاي سياهت؟ اي که هر ناگهان از نگاهت يک غزل مي شود ارتجالي هر چه چشم است جز چشم هايت، سايه وار است و خود در نهايت مي کند بر سبيل کنايت مشق آن چشم هاي مثالي اي طلسم عددها به نامت! حاصل جزر و مد ها به کامت! وي ورق خورده ي احتشامت هر چه تقويم فرخنده فالي! چشم واکن که دنيا بشورد! موج در موج دريا بشورد! گيسوان باز کن تا بشورد شعرم از آن شميم شمالي حاصل جمع آب و تن تو، ضربدر وقت تن شستن تو هر سه منهاي پيراهن تو، برکه را کرده حالي به حالي
|

