تبليغاتX
غزل محض

 

خانه شاعران تبريز(خشت) با همكاري سازمان فرهنگي هنري شهرداري تبريز برگزارمي كند.

 

اولين جشنواره سراسري شعر،(خط سوم )

 

این جشتواره در دو گروه شعر تركي و شعر فارسي و دو گرايش قالب هاي كلاسيك و قالب هاي نو ودرموضوعات زيربرگزار می گردد:

 

 ۱ـ موضوع اصلی:( آزاد) 

  

۲ـ موضوع ویژه:( تبریز)

 

برای کسب اطلاعات بیشتر واطلاع از شرایط شرکت در جشنواره به آدرس زیر مراجعه فرمائید:

 

www.khattesewom.blogfa.com  

 

 | 

سلمان هراتی ( 1338 تا1365) بی گمانن یکی ازجریان سازان شعر انقلاب بود که پله های ترقی را خیلی زود طی کرد و درشعرمعاصرجایگاهی ویژه را به خود اختصاص داد با شعرهایی ساده و درعین حال عمیقوي در 7 فروردين 1338 در روستاي مرزدشت از توابع تنكابن در استان مازندران به دنيا آمد.
وي پس از پايان تحصيلات دبيرستان خود در رشتة ادبيات به تهران آمد و در دانشگاه تربيت معلم همين رشته را ادامه داد.
سلمان هراتي پس از آشنايي با شاعران حوزه هنري همراه بسياري از آنها بارها عازم جبهه‌ها شد و براي رزمندگان به شعرخواني پرداخت. شعرهاي او تاكنون به صورت پراكنده در بيشتر نشريات كشور، ج‍ُنگهاي ادبي، مجموعه شعرهاي گردآوري‌شده انتشار يافته است. «سلمان هراتي» در يكي از روزهاي آبان 1365 در يك حادثه رانندگي كه در شمال روي داد درگذشت. زنده‌ياد هراتي در سال 1361 ازدواج كرد و از وي 2 فرزند به نامهاي رابعه و رسول به يادگار مانده است. آرامگاه سلمان در گورستاني در نزديكي روستاي مرزدشت قرار دارد.
كتاب «از آسمان سبز» در اولين دوره انتخاب بهترين كتاب دفاع مقدس از سوي بنياد حفظ آثار و نشر ارزشهاي دفاع مقدس جزء آثار برتر دهه 60 انتخاب شد
                           

     

سلمان هراتي در عمر كوتاه آثار شعري را بر جاي گذاشت كه هنوز مورد توجه‌اند. محمدكاظم كاظمي در اظهارنظري درباره‌ي نيايش‌واره‌هاي سلمان مي‌گويد: مهم‌ترين خاصيت "نيايش‌واره‌ها"ي سلمان، آزادي از قيد و بندهاي سنتي است كه از ديرباز، به دست و پاي شعرهاي تحميديه‌ي ما پيچيده بوده است. حمدهاي ما،‌ غالبا آميخته بوده‌اند با اصطلاحات كلامي و عرفاني، و به همين لحاظ، ارتباط مخاطب با آن‌ها غالبا منوط به تحصيل مقدمات اين علوم بوده است. مزيت عمده‌ي "نيايش‌واره‌ها"ي سلمان، همين است كه شاعر نه اصطلاحات كلامي و عرفاني، ‌بل عناصر طبيعت و زندگي را به خدمت گرفته است و به اين ترتيب، ‌شعر را به فضاي ذهني مخاطبان نزديك كرده است.

به‌گفته‌ي وي، يك خاصيت ديگر غالب تحميديه‌هايي ما كه شعر سلمان از آن به دور است، نگرش غليظ تعليمي است. گويا شاعران ما بيش از آن‌كه بخواهند يك گفت‌وگوي ساده و صميمي با خداوند داشته باشند، مي‌كوشيده‌اند كه مخاطبان را تعليم اعتقادي دهند، كه در اين‌گونه شعرها، غالبا شاعر و احساسات او غايب است. او از ميان مثلث "ممدوح، شاعر و مخاطب" ، فقط به اولي و سومي كار دارد و مي‌كوشد كه جلال و شكوه آن ممدوح را براي مخاطب ترسيم كند، يا درست‌تر بگوييم، تعليم دهد. از خود شاعر به‌عنوان مجراي عبور اين سخنان، در شعرها بسيار خبري نيست. اگر قادر باشيم اصطلاحات ادبيات داستاني را به كار گيريم، زاويه‌ي ديد در اين‌جا از نوع "داناي كل" است، نه "اول شخص". ولي سلمان در "نيايش‌واره‌ها"يش حاضر است، نه به عنوان "سلمان هراتي" شاعر، بل به عنوان هر انساني كه جهان پيرامون را مي‌بيند و در آن، حضور خداوند را حس مي‌كند؛ "گاهي آن‌قدر واقعيت داري / كه پيشاني‌ام / به يك تكه ابر سجده مي‌برد/ به يك درخت خيره مي‌شوم / از سنگ‌ها توقع دارم / مهرباني را!"‌

اين شاعر افغان تأكيد مي‌كند: "نيايش‌واره‌ها"ي سلمان هراتي، سرشار از عناصر طبيعت و زندگي شاعر است و اين، امتياز ديگري است در اين شعرها. شاعر با اشيا برخوردي ساده، ملموس و بي‌واسطه دارد. نه متكي به سنت ادبي قديم است، نه متكي به تاريخ و ادب كهن و روايات ملي و مذهبي. او فقط طبيعت را مي‌بيند و به استخدام مي‌گيرد، آن‌هم نه از دريچه‌ي سنت‌ها و قراردادهاي ادبي كه در آن، همه پديده‌ها، حامل مفهوم‌هايي از پيش تعيين‌شده باشند؛ يعني سرو آزاد باشد و نرگس بيمار و ماه به ابرو مانند شود و خورشيد به طبق زر. اين طبعيت، فقط از دريچه‌ي چشم بابصيرت شاعر ديده مي‌شود.

كاظمي درباره‌ي ديگر ويژگي اين نيايش‌واره‌ها مي‌گويد: ويژگي ديگر "نيايش‌واره‌ها"ي سلمان، توصيف ملموس و ساده‌اي است كه از خداوند دارد. اين خدا، دور از دسترس نيست، بلكه خدايي است كه به قول خود شاعر، ‌"در دو قدمي" اوست. و چقدر شبيه است اين "دو قدمي" به "همين نزديكي" سهراب سپهري. باري، اين خدا در دو قدمي است و جالب اين كه شاعر توانسته است با اين توصيف ملموس نيز از دايره‌ي باورهاي مذهبي خود و جامعه‌اش خارج نشود و حتا گاه به شكل نامحسوسي از معارف و اعتقادات اسلامي در "نيايش‌واره‌ها"يش بهره بگيرد.

همچنين عبدالجبار كاكايي معتقد است، رد اثرپذيري سلمان هراتي را بايستي ابتدا در آثار طاهره صفارزاده و علي موسوي گرمارودي دنبال كرد، سپس به سهراب سپهري رسيد و اثرگذاري سلمان خود حديثي مفصل است.

او مي‌گويد: معنويت در آثار سلمان هراتي و تضاد فكري او با دنياي مدرنيته او را در سلك شاعران و متفكران نو اسلامي عصر انقلاب اسلامي قرار داده است، همانا كه خاستگاه اعتقادي‌شان خانواده‌هاي مذهبي و مباني فكري‌شان دستگاه تفكر و روشنفكري اسلامي عصر اصلاح ديني است كه با چهره‌هاي صاحب‌نامي چون شريعتي، بازرگان، طالقاني، مطهري و حكيمي رنگ يك نهضت اجتماعي به‌خود گرفت و نسل‌هاي متدين و روشنفكري را تربيت كرد.

به‌گفته‌ي كاكايي، سلمان هراتي هم‌سو با تفكر جريان اصلاح ديني عصر انقلاب اسلامي در شهرهاي پايداري و جنگ به شهرت رسيد. سمبليزم اجتماعي، قريحه‌ي مضمون‌يابي و شعور نوآوري در زبان، شعرهاي سپيد سلمان هراتي را در موقعيتي ويژه قرار داد. اگرچه در غزل، دوربيتي، رباعي، ‌مثنوي و برخي قالب‌هاي كلاسيك ديگر طبع‌آزمايي كرد، اما شكوفايي خلاقيت‌هاي او در شعر سپيد سبب شده تا اغلب آثارش در اين حوزه خلق شود.

حسين مهدوي (م. مؤيد) درباره‌ي سلمان هراتي به اين نكته اشاره مي‌كند: براي ما سلمان هراتي جذابيتش در همان رازي است كه او براي ماست. براي پاره‌اي، سلمان هراتي از آن‌رو توجه‌انگيز است، كه انگيزشي است به سوي سهراب، زبان سهراب، جهان سهراب، نگاه سهراب و ديگر هيچ. براي پاره‌اي، ياد‌آور فروغ [فرخزاد] است. براي پاره‌اي او نهالي است كه هنوز برومند نشده است و بر و بارش را ظاهر نساخته است و اين، دل‌سوز است و دل‌سوزي آنان را برمي‌انگيزد. چونان هرچيز ناتمام. گويي او امكان مثمري است كه به ثمر نرسيده است. و دل، بر آن ثمره‌هايي كه به ثمر نرسيده‌اند، مي‌سوزد. اين گروه، چنين مي‌پندارند كه اگر او مي‌ماند … و اگر او مي‌سرود … آن‌گاه تصوير شاعري پرآوازه را در قد و قواره‌ي سهراب، در خيال‌شان مجسم مي‌كنند كه بيش‌تر دل‌شان را مي‌سوزاند.

وي در ادامه متذكر مي‌شود: پاره‌اي بوده‌اند و هستند كه چنين نيستند و چنين نمي‌نگرند و من از ايشانم. اگر قرار بود فروغ يا هراتي بمانند، آن‌چه سرودند، اين‌ها نبود كه اينك ما به قياس‌شان، آن مانده‌هاي سپسين را داوري كنيم. آن‌چه سروده شد، در خود، ‌مرگ‌آگاهي دل‌آگاه و باورناپذيري را همراه دارد كه هربار شعر را به علاوه‌ي مرگ ظاهر مي‌كرده است، وگرنه اين شعرها اين‌ها نبودند كه هستند.

م. مؤيد مي‌گويد: صداهايي را كه شاعر شنيد و صورت‌هايي را كه ديد، بر متن سرنوشتي بود كه مرگ در جواني‌اش را نوشته بود. اين ما هستيم كه نمي‌دانيم و اين بخش خودآگاه شاعر است كه آگاه نيست. اما شعر در آن زهدان كه مي‌تابد و مي‌پرورد، چيزي از خبر و آگاهي ديگر را همراه دارد كه در همه‌ي كلمه‌هايش تابش مي‌دهد.

اين شاعر تأكيد مي‌كند: به‌نظر مي‌آيد كه راز سلمان هراتي را بايد اين‌جا جست. بسياري از شاعران مي‌ميرند، اما مرگ‌شان شعرشان نيست و مرگ، چونان تقديري شوم بر آنان فرومي‌آفتد و آنان را مي‌برد و بازتابي از آنان در مرگ و بازتابي از مرگ در شعر و بازتابي از شعر در مرگشان باقي نمي‌ماند. اما راز هراتي آن بود كه اين بازتاب صميمانه، چونان يك تقدير و خواهش و رويداد اصلي، همه‌ي او شد و شعر او شد. بي هيچ گماني شعر او از اين‌رو براي ما عزيز و خواندني و صميمانه است و پر از بارقه‌ي تازگي كه آن خبر را در خود نهفته دارد و مي‌توان از هر بند بند شعرش، اين مايه‌ي ماندگاري و گواهي بر گوهر جاني شيفته و‌ آشفته از عشق را ديد، و اين‌ها تنها در "نيايش‌واره‌ها"ي پانزده‌گانه‌ي او خلاصه نشده‌اند.

از سوي ديگر يوسفعلي ميرشكاك معتقد است: هنرهاي هراتي بسيار است و از آن‌جمله است توانايي وي در سرودن غزل، اين قالب هميشه و هنوز شعر فارسي! ناميراترين شكل شعر.‌ در باور من هيچ شاعري شاعر نيست، مگر اين‌كه از آزمون قالب‌هاي كهن پيروز و سربلند بيرون آمده باشد و اين بارو منعي است تا مدعيان كسالت بنياد ناتواني پيوند متشاعر نتوانند در صف شاعران بنشينند. هركس كه نتواند در غزل و مثنوي و قصيده جوهر خود را بنماياند، از پيروي نيما و پس از نيما طرفي نخواهد بست و سلمان، در غزل نيز نوآور است و غزل او خنجري است در چشم دل آنان كه شعر همگان را چون شعر خود سست‌مايه و بي‌مقدار مي‌پسندند و آرزو مي‌كنند كه اي كاش باب غزل بسته مي‌شد.

وي مي‌افزايد: بعضي‌ها بر شعر آزاد هراتي انگشت عيب‌جويي مي‌نهند كه پيرو زبان فلان و بهمان است. اولا شعر آزاد به‌خاطر رهايي از وزن و قافيه شائبه‌ي تشابه و تأثير را پيش مي‌آورد. ثانيا در شعر بالنده‌ي فارسي پيروي و حتا استقبال از زبان و سبك ديگران، نه تنها عيب شمرده نمي‌شود، كه حس و علو سخن استادان از همين پيروي است و زبان و سبك مستقل مفسده‌اي است غربي كه هزاران استعداد را به باد پژمردگي سپرده است و ثالثا هراتي كشف‌هاي زباني خاص خود را دارد و اگر به كار بستن برخي واژه‌ها و تركيب‌ها كه در شعر ديگران هست، جرم است زهي مجرم خواجه حافظ كه خون هزار ديوان رنگين را به گردن دارد!

موسي بيدج نيز درباره‌ي شاعر "از آسمان سبز" مي‌گويد: سلمان هراتي به دليل كوتاهي فرصت سبزي كه بر اين گستره خاكي در اختيار داشت، نتوانست اندوخته‌هاي فكري و حسي خود را كه در مراوده با زندگي كسب كرده بود، به تمام نمايان كند. اما دستاورد او از قريحه‌ي سرشار شاعري حكايت مي‌كند كه با انگشتان ظريف و بيدار، ‌دردهاي نهفته بشري را لمس كرده است. سروده‌هاي سلمان، به دليل خويشاوندي كه با اشياي پيرامون دارد، با شبكه عاطفي اقوام ديگر و با فرهنگ‌هاي مشترك ارتباط برقرار مي‌كند و همين امر شعر او را كه سرشار از عناصر بومي است، ‌به فراتر از مرزها نيز مي‌كشاند.

چند نمونه از شعر سلمان هراتی:

غزل ۱

پيش از تو ...
 
پيش از تو آب معني دريا شدن نداشت
شب مانده بود و جرأت فردا شدن نداشت


بسيار بود رود در آن برزخ كبود
اما دريغ، زهره دريا شدن نداشت


در آن كوير سوخته، آن خاك بي بهار
حتي علف اجازه زيبا شدن نداشت


گم بود در عميق زمين شانه بهار
بي تو ولي زمينه پيدا شدن نداشت


چون عقده اي به بغض فرو بود حرف عشق
اين عقده تا هميشه سر واشدن نداشت.

غزل ۲
 
يك چمن داغ
 
ديروز اگر سوخت اي دوست غم برگ و بار من و تو
امروز مي آيد از باغ بوي بهار من و تو


آن جا در آن برزخ سرد در كوچه هاي غم و درد
غير از شب آيا چه مي ديد چشمان تار من و تو؟


ديروز در غربت باغ من بودم و يك چمن داغ
امروز خورشيد در دشت آيينه دار من و تو


غرق غباريم و غربت با من بيا سمت باران
صد جويبار است اينجا در انتظار من و تو


اين فصل فصل من و توست فصل شكوفايي ما
برخيز با گل بخوانيم اينك بهار من و تو


با اين نسيم سحر خيز برخيز اگر جان سپرديم
در باغ مي ماند اي دوست گل يادگار من و تو

 
چون رود اميدورام بي تابم و بي قرارم
من مي روم سوي دريا جاي قرار من و تو.

سپید

پرندگان می آیند

در خيابان‌ كساني‌ هستند

‌كه‌ به‌ آدم‌ نگراني‌ تعارف‌ مي‌كنند

اما من‌

‌كه‌ دغدغهِ‌ خوشبختي‌ام‌ نيست‌

‌به‌ شادي‌ اين‌ خوشبخت‌هاي‌ كوچك‌ مي‌خندم‌

پس‌ مي‌آيم‌ با زنبيل‌هايي‌ از ترانه‌ و آويشن‌

و مرداني‌ را سلام‌ مي‌دهم‌

كه‌ تو را در تنفس‌ خود دارند

و يك‌ لبخند تو را

به‌ هزار بار عافيت‌ محض‌

‌ترجيح‌ مي‌دهند

كساني‌ كه‌ از هم‌ مي‌پرسند

<چگونه‌ هنوز هم‌ زنده‌ايم؟>

نشاط‌ سرودهايم‌ را حفظ‌ مي‌كنم‌

و ترانه‌هايم‌ را از زيبايي‌ مي‌آكنم‌

و با تمام‌ حنجره‌هاي‌ صبور

‌آواز مي‌خوانم‌

نشاط‌ سرودهايم‌ را حفظ‌ مي‌كنم‌

ميان‌ آفتاب‌ و مردم‌ راه‌ مي‌روم‌

و ترانه‌هايم‌ را كه‌ از اميد سرشارند

‌در جيبشان‌ مي‌ريزم‌

‌در سبدهاي‌ خاليشان‌

‌در دلشان‌

و دفتر لبخندهايم‌ را

با مردم‌ كوچه‌ و خيابان‌

‌ورق‌ مي‌زنم‌

با كودكان‌ امسال‌

مردان‌ سالهاي‌ ديگر

كه‌ منشور تحقق‌ آفتاب‌ را

در سرانگشتان‌ خويش‌ دارند

كودكاني‌ روشن‌

كودكاني‌ از پشت‌ آفتاب‌

از صلب‌ سخاوتمند بهار

كودكاني‌ كه‌ هر پنجشنبه‌ عصر

در بهشت‌ شهيدان‌

آيندهِ‌ وطنم‌ را به‌ شور مي‌نشينند

كودكاني‌ كه‌ مسير بهار را تعيين‌ مي‌كنند

نشاط‌ سرودهايم‌ را حفظ‌ مي‌كنم‌

و ترانه‌هايم‌ را از آب‌ و آفتاب‌ مي‌آكنم‌

براي‌ بهاري‌ كه‌ هست‌

براي‌ بهاران‌ در راه‌

نشاط‌ سرودهايم‌ را حفظ‌ مي‌كنم‌

و با تمام‌ حنجره‌هاي‌ تشنه‌

فرياد مي‌زنم:

تحقق‌ آفتاب‌ حتمي‌ است‌

‌پرندگان‌ مي‌آيند.

 

 | 
 یدالله مفتون اميني در سال 1304 در شهرک شاهين دژ -هاچاسو.از توابع تبريز به دنيا آمد. او فارغ التحصيل رشته حقوق قضايي از دانشگاه تهران است. تاکنون مجموعه هاي درياچه 1336، کولاک 1344، انارستان 1346، نهنگ يا موج 1357 و فصل پنهان (گزينه اشعار) انتشار يافته است. همچنين  يک مجموعه شعر ترکي  از وي  منتشر شده است.                                    

يدالله مفتون اميني، سخنوري لطيف طبع و نوانديش است که به طور پيگير در عرصه ي شعر معاصر حضوري مؤثر داشته است. مفتون اميني بيشتر به غزل و شعر غنائي گرايش دارد؛ اما آثاري که تاکنون در مجموعه هاي " درياچه " ، " کولاک " و " فصل پنهان " از او به چاپ رسيده است، نشان مي دهد که او در انواع ديگر شعر بالاخص شيوه هاي نو، داراي ارزش و اعتبار است. عشق به خطه ي آذربايجان و مردم آن و طرح نکات اجتماعي در اشعار او جايگاه خاصي دارد. از اشعار نو او طراوت و رنگ و بوي تجدد  محسوس است. اشعار مفتون در عين تازگي ، ريشه در شعر کلاسيک فارسي دارد و از اين رو با خواننده مأنوس است. او ترکيبات و جملات نو را به راحتي در کنار تعبيرات شعري مرسوم قرار مي دهد. مفتون در اشعارش با ديدي ژرف و باز به احوال انسان و جهان مي نگرد. او شاعري است محتواگرا و مضمون ساز، که مضامين رئاليستي و بيشتر عيني، ابراز کار او را تشکيل مي دهد. انعکاس عيني طبيعت در شعر او و نيز کند و کاو در پديده هاي عيني، سيما و شکلي مشخص از شعر را نمايان مي سازد . به طور کلي شعر مفتون اميني داراي زباني مستقل و مشخص با مضموني اجتماعي است که رگه هايي از اميد به آينده و اعتراض به بي عدالتي ها در آنها  موج مي زند. تصاوير نو، دريافت هاي اجتماعي و زبان پر کنايه و طنزآميز از مشخصه هاي بارز شعر اوست.

مفتون اززبان خودش(نقل از سایت نورونار):

آقاي اميني، دهه سي بيشتر چه كساني در كافه فردوسي جمع مي شدند؟
شاعران مطرح اوايل دهه سي فريدون توللي و نادر نادرپور بودند. من، نصرت رحماني و منوچهر شيباني هم بيشتر در حاشيه بوديم. اما كم كم موقعيت عوض شد. من، رحماني، زهري، شهاب ابراهيم زاده، اسماعيل شاهرودي و فريدون كار پايه و اساس جمعي بوديم كه در كافه فردوسي جمع مي شدند. تيپي كه آن روزها در كافه فردوسي جمع مي شدند تيپ فرانسوي هاي دهه بيست و سي بود، شوريده و آشفته. به خاطر همين افرادي كه آنجا جمع مي شدند هم از همان تيپ بودند. در آن زمان شاملو، سايه، مشيري، اخوان و سيمين بهبهاني هم مطرح بودند اما كمتر به كافه مي آمدند. سيمين بهبهاني آن روزها بيشتر در جمع ادبي خانوادگي شان بود. در آن سال ها تقريباً هركدام از ما يك كتاب چاپ كرديم.
شما آن دوره درياچه را به پيشنهاد فريدون مشيري چاپ كرديد؟
بله، مشيري شعرهاي من را خيلي مي پسنديد. سال 36 درياچه را به تشويق او چاپ كردم. ولي وقتي درياچه چاپ شد خودم مريض بودم نتوانستم كتاب را بگيرم.
خودتان ميل نداشتيد درياچه را چاپ كنيد
خودم هم مايل بودم، اما آن دوره موقعيتي بود كه همه يكديگر را به چاپ كتابشان تشويق مي كردند. آن دوره به خاطر نوپايي شعر سپيد، شاعرها به با هم بودن نياز داشتند. آن موقع حسادت ها هم كم بود. از سال 33 كتاب چاپ كردن شروع شد. نصرت رحماني كوچ ، اسماعيل شاهرودي آينده و فريدون كار هم اولين كتاب خود را درآورد.
جالب است كه فقط اسم كوچكتان را روي كتاب نوشته ايد...
دوستان شاعرم مفتون صدايم مي زدند. بعد هم همين اسم مفتون ماند.
آن موقع نزديكي هاي جمع هاي ادبي برچه اساس بود
شاعران براساس قالب شعري كه انتخاب مي كردند در كنار هم جمع مي شدند، البته آن دوره چارپاره را هم نيمايي مي گفتند، خانلري، توللي و نادرپور ابتداي كار بيشتر در قالب چارپاره شعر مي سرودند، اما همه شاعران مطرح آن دوره هم به كافه نمي آمدند.
اخوان هم در جمع كافه نشينان بود ؟
نه. او كمتر كافه مي آمد. بيشتر از دور با هم آشنا بوديم. آن هم به علت تفاوت تيپ شاعراني بود كه در كافه جمع مي شدند. اخوان خيلي آدم محترمي بود. آن دوره شاعران شعر نو بيشتر حركات خلاف عرف انجام مي دادند.
جايگاه فروغ فرخ زاد در آن دوره كجا بود ؟
آن موقع فروغ دانش آموز دوره دبيرستان بود، هنوز جدي وارد اين عرصه نشده بود. با فريدون كار و همسرش رابطه نزديكي داشت. ما هم بيشتر او را در خانه كار يا در مجله سپيد و سياه مي ديديم. بعد هم من رفتم تبريز و ارتباط با ايشان نداشتيم. ولي او بعد از چند سال از مطرح ترين شاعران اواخر دهه سي وچهل شد.
نادرپور كه در ابتداي كار معروفيت يگانه اي داشت.
يك تهران بود و يك نادرپور.
چطور است كه بعد، معروفيت نادرپور كم مي شود ؟
لطافت زباني نادرپور بي نظير است. به نظر من در ادبيات ايران نادرپور از نظر لطافت زباني جزء 5 نفر اول است. نادرپور روان و سليس شعر مي گفت كه در دهه سي اين را عيب مي دانستند ولي فكر نادرپور عميق نبود، بعد هم عميق نشد.
احمد شاملو چه جايگاهي داشت ؟
شاملو شاعر خيلي خوبي بود. شاملو از بهترين شاعران قرن است.
فكر مي كنيد برتري شعر شاملو به چه برمي گردد ؟
زبان شاملو ويژه است و شعر شاملو هم عميق است. البته اين ترجمه شعرهايش را سخت مي كند.
شما بعد از برگشتنتان به تبريز، ارتباطتان با كدام شاعرها ادامه پيدا كرد؟
با سايه و شهريار روابطم ادامه پيدا كرد.
برخورد شهريار با شعر نو چگونه بود ؟
شهريار هميشه در قالب هاي كلاسيك شعر مي گفت و از شعر نو خوشش نمي آمد. فقط يك شعر براي اينشتين گفت كه خارج از وزن هاي كلاسيك بود و دولت ايران اين شعر را براي خانواده اينشتين و سازمان ملل فرستاد.
شهريار از مخالفان شعر نو بود؟
شهريار با شاملو بد بود. شاملو در دهه چهل خيلي معروف شده بود. شهريار به سايه علاقه داشت و غزل سايه برايش معيار سنجش بود.
دهه سي و چهل بيشتر به قالب شعر توجه مي شد يا محتواي آن ؟
اولين بار رويايي گفت كه شعر به سياست ربطي ندارد و قالب مهمتر از محتواست. ولي از حرف او استقبال نشد. بعد از رويايي، سپهري و مشيري هم از طرفداران اين رويكرد شدند. اما تا قبل از سال چهل كساني كه شعر نو مي گفتند بيشتر به محتوا اهميت مي دادند.
بيشتر چه شاعراني با رويكرد رويايي مخالف بودند ؟
اكثريت مخالف بودند. آتشي، شاملو، زهري و سايه معتقد بودند محتوا در دسته بندي شعر اهميت زيادي دارد. زهري و سايه معتقد بودند كه شاعر بايدبه اجتماع بپردازد.
در دهه چهل، كسي تعريف دقيقي از شعر سپيد ارائه نداد؟
نه، آن موقع شاعران بيشتر به سرودن شعر سپيد مي پرداختند تا ارائه دادن تعريفي از آن.
من از بيست و چهار سال پيش كه به تهران برگشتم، چتر شاعري ام را جمع كرده ام.
همين مساله باعث شده كه كمتر در محافل ادبي حضور داشته باشيد؟
فكر مي كنم روحيه شاعرانه با حضور در مجالس از بين مي رود و روحيه تشريفاتي مي شود.
مجموعه بعديتان نيز شعر است؟
كتاب بعدي ام مجموعه شعري به نام بومرنگ است. اين مجموعه احتمالاً بهار 1384 چاپ مي شود.
كتابشناسي اشعار مفتون اميني (1302 ـ)
درياچه (1336)، كولاك (1344)، انارستان (1346)، عاشقلي كروان (1358)، فصل پنهان (1370)، يك تاكستان احتمال (1376)، سپيدخواني روز (1378) و عصرانه در باغ رصدخانه (1383).


چند غزل از مفتون:

عزل ۱

توکیستی که صدایت به آب می ماند؟

تبسمت به گل آفتاب می ماند

 

تنت به پیرهن صورتی ودامن سرخ

به تنگ نیمه پری از شراب می ماند

 

به پشت چشم تو آن سایه های رنگارنگ

به نقش قوس وقزح در حباب می ماند

 

توراشبی سرراهی دولحظه دیدم وبعد

به خانه یاد تو کردن به خواب می کاند

 

ازآن تبسم نوشت به سینه یادی ماند

چوبرگ گل که به لای کتاب می ماند

 

کسی که شعر تورا گفت نشئه ی سخنش

به مستی می بی رنگ ناب می ماند.

غزل۲ :

زمین سوخته را رهگذار خود کردی

چه شدکه یادی از این خاکسار خود کردی

 

توآن چکیده ی رحمت نیامدی آنقدر

که پیرصومعه را روزه خوار خود کردی

 

به جرم اندک وعذر زیاد ولطف بیان

زبان گنگ مرا وامدار خود کردی

 

غزال خطه ی طوس ای ظریف پا بگریز

گوزن دشت مغان را شکار خود کردی

 

توامدی که بمانی وخوب هم ماندی

همین قدر که دلی بی قرارخود کردی

 

مرا که حدعطش از دوکاسه سرمی رقت

به نیم جرعه دوچندان خمار خود کردی

 

سرشک نقطه ی عطفی ست از غریزه به عشق

ببین چه گوهریای دل نثار خود کردی

 

چه خوش میان دوتا برگ دفترت(مفتون)

بهار خلق خدارا بهار خود کردی.

غزل۳ :

زیوربه خود مبند که زیبا ببینمت

بادیگران مباش که تنها ببینمت

 

در این بهارتازه که گلها شکفته اند

لبخند عشق زن که شکوفا ببینمت

 

یک جام نوش کردی ومشتاق دیدمت

جامی دگر بنوش که شیدا ببینمت

 

منشین گران وجامه سبک ساز ورقص کن

رقصی چنان که آفت دلها ببینمت

 

بگذشت در فراق تو شبهای بی شمار

هر شب در این امید که فردا ببینمت

 

ای ایستاده در پس این پرده ی غبار

نزدیکتر بیا که هویدا ببینمت

 

نازم به بی نیازی ات ای شوخ سنگدل

هرگز نشد اسیر تمنا ببینمت

 

منت پذیر قهر وعتاب توام ولی

می خواستم که بهتر از اینها ببینمت.

 

ویک شعر نیمائی(سهند)

برجسته ي سپيد طهارت

چتر فرودِ  زرتشت

افسانه خروج نهنگ از کنار نيل.

آتش به جان برف به دوش

آئينه ي محدب کولاک قرن ها

موي سفيد سينه ي تاريخ

يک خرمن غنيمت ابريشم

را شام دستبرد، به سوداي شرق و غرب .

يک چادر سپيد اطاعت

در لحظه ي تقاطع جوهاي سرخ و گرم.

يک عقده ي بزرگ کتان پيچ

يادآور تصلب ايمان، فراز دار

يک صخره ي درشت

از آخرين فلاخن پيش از دعاي نوح

آنک قيام روشن اسطوره هاي دشت

قطب سفيد غربت مهتاب

آنک

قشلاق واگذاشته ي سيمرغ،

يک حرمت بلند.

موج منيع کشمکش خون و برف و باد

حجم شرف، سهند.

ودر پایان چند بند از منظومه ی معروف ارک:

این ارک بلند شهر تبریز است

 
افراخته قامت رسایش را

با کبر و جلال افتخار‌آمیز

همبازی آفتاب و اخترها

همسایه ابرهای طوفان خیز

پاینده‌ترین قراول تاریخ

برجسته‌ترین نشانه تبریز


ترکیب عظیم قهرمانیها
!

بشکسته زمین بزیر پای او

بشکافته چشم او افقها را

انداخته بارپنجقرن از دوش

بشناخته زیر و روی دنیا را

برتخت ثری نشسته و برسر

آویختــــــه افسر ثریـــــــا را


سلطان هزار و یکشب ایران
!

فرمان قضای خویش را خوانده

تا مرز فنای خود سفر کرده

یـــــــک دل بهزار آرزو داده

یک سینــه بصد بلا سپر کرده

با دیو زوال پنجه افکنده

افسون زمانه بی‌ثمر کرده


افسانه یک طلسم بی‌مفتاح
!

آن لحظه که شامگاه نزدیک است

کوه ودرودشت رنگ میبازد

او با همه جمال خلیائی

برچهره سرخ خویش مینازد

برگرد سرش طواف شاهین‌ها

یک هاله افتخار میسازد


این صحنه شکوه ایزدی دارد
!

برگی زخزان عمر تبریز است

هر خشت که از تنش جدا گشته

زخمی زده بر غرور این ملت

هر تیر که سوی او رها گشته

با اینهمه در غروب هر پیکار

پرچم کش فتح خلق ما گشته


اندوخته افتخار بی‌پایان

ای مظهر لایموت استقلال
ای ارک درود بیکران برتو

منشور حیات نسل آینده است

نقش شرف گذشتگان برتو

خار دل روزگار دشمن باد

شمشیر شکسته زمان برتو


دیوار تو پرده دار رستاخیز
!

ای ارک همیشه در امان باشی

تا دورزمین و آسمان باقیست

بس نغمه نثار شان والایت

تا شاعر و شعر در جهان باقیست

یاد تو همیشه در دل تبریز

تبریز بزرگ قهرمان باقیست


ای کعبه افتخار ما، ای ارک !

 | 
     رضا براهنی به سال ۱۳۱۴ در تبريز به دنيا آمد و پس از گذراندن مراحل ابتدايي و متوسطه در دانشگاه استانبول تركيه، دكتراي زبان و ادبيات انگليسي را به دست آورد. براهني پس از بازگشت به ايران، با جامعه ادبي آن سال ها آشنا و نزديك شد و از سال هاي دهه چهل فعاليت هاي خود را آغاز كرد. براهني علاوه بر اخذ يك چهره آكادميك، همواره به عنوان منتقد، داستان نويس و شاعري دگرانديش مطرح بوده و هست. نوشته هاي او كه در نشرياتي مانند فردوسي، آرش، جهان نو، جگن و... منتشر مي شد، بيانگر ظهور چهره اي جديد و صريح در عالم نقد و نوشتن اين كشور بود. براهني بارها به عنوان استاد ميهمان در دانشگاه هاي غرب تدريس كرد و نوشته هايش در نشرياتي چون نيويورك تايمز، نيويورك ريويو و... منتشر مي شد. براهني در سال هاي دهه پنجاه به زندان حكومت پهلوي افتاد و پس از انقلاب توانست برخي از آثار منتشر شده اش را چاپ كند.
                                                              

قصد نداشتم این وبلاگ را به چیزی غیر از غزل ووابسته هایش اختصاص دهم اما براهنی کسی است که تاثیر او بر ادبیات امروز ایران چنان گسترده ووسیع است که قطعا غزل امروزهم از آن بی تاثیر نبوده است به هر حال...این پست هم با عجله ودستپاچگی تمام تهیه شده بیشتر مطالب را مدیون اینترنت هستم نه مطالعه....به هر حال حوزه ی فعالیت براهنی در حیطه ی ادبیات بسیار وسیع است از نوشته هاي براهنی در حوزه داستان مي توان به روزگار دوزخي آقاي اياز (در ايران منتشر نشد) ،چاه به چاه (۱۳۶۲)، بعد از عروسي چه گذشت (۱۳۶۲)، رازهاي سرزمين من (۱۳۶۷)، آزاده خانم و نويسنده اش (۱۳۶۷) و... اشاره كرد. در زمينه نقد از براهني كتاب هايي چون: طلا در مس، كيميا و خاك، بوطيقاي قصه نويسي، جنون نوشتن، قصه نويسي و... منتشر شده اند. براهني علاوه بر اين مقولات، يك شاعر جريان ساز نيز محسوب مي شود. كتاب هايي مانند:  آهوان باغ، مصيبتي زير آفتاب، ظل الله، خطاب به پروانه ها، غم  هاي بزرگ ما و... از آثار وي در اين زمينه محسوب مي شوند. اين مرد علاوه بر اين سه مقوله، كتاب هايي در باب مسائل اجتماعي و سياسي نيز نوشته است كه اشراف او بر مسائل مهم كشورش را آشكار مي كند. او در سال هاي مياني دهه هفتاد و در اوج جريان هاي روشنفكركشي ايران را ترك و در كانادا اقامت گزيد. رضا براهني مدتي به عنوان رئيس انجمن قلم كانادا فعاليت كرد و چهره اي بين المللي است. در اين نوشته تنها به سه ويژگي خاص او اشاره اي گذرا مي كنم:

۱) رضا براهني، فارغ از تمامي كاركردهاي ادبي و ژورناليستي خود، يك چهره آكادميك است. او در سال هايي كه اصحاب ادبيات نوين ايران، درصدد راهي براي شكستن سنت هاي ادبي ايران بودند، توانست به واسطه تحصيلات خود و اشراف بر مسائل روز هنر و ادبيات جهان، به عنوان يك استاد دانشگاه، دانشگاه تهران را متحول كند. او پس از استخدام در دانشگاه تهران توانست دوره هاي فوق ليسانس زبان و ادبيات انگليسي و ادبيات تطبيقي را بنيان گذارد و در كسوت يك استاد دانشگاه نسلي را تربيت كند كه در دانشكده ادبيات سنت گرا، تمايل به شنيدن صداهاي تازه تر داشتند. براهني براي نخستين بار، فلسفه رمان را به عنوان يك واحد درسي تدريس كرد. اين جنبه خاص از شخصيت او علاوه بر اين كه در حوزه تدريس آكادميك جريان مهمي محسوب مي شود، باعث نفوذ افكار تئوريسين هاي مهم ادبيات جهان در ميان چهره هاي دانشگاهي شد.

نويسندگان و شاعراني مانند: شاملو، گلشيري، نادرپور، رويايي، رحماني و... با وجود حضور جدي در جامعه فرهنگي كشور، هيچ گاه نتوانسته بودند كه به آدم هايي دانشگاهي و آكادميك تبديل شوند. درواقع تلاش براهني در سال هاي دهه چهل، بر اين بود كه در كنار فعاليت هاي شناخته شده ادبي، نسل جوان دانشجو را با تفكر ادبيات مدرن و جديد روبه رو كند. زيرا تا قبل از فعاليت هاي براهني، اين نسل بيشتر با مصاديق اين نوع ادبيات يعني محصولات هنري روبه رو و آشنا شده بود. دانشگاه به عنوان مهمترين مركز علمي ايران، همواره در راستاي آموزش باورهاي تاريخي و كلاسيك بوده است به طوري كه در حوزه نقد ادبي ما با سبك شناسي مرحوم بهار روبه رو بوده و هستيم و براهني با نوشتن كتاب هايي مانند طلا در مس و قصه نويسي، علاوه بر به چالش كشاندن محصولات ادبي چند دهه اخير، برنگاه كتاب هايي مانند سبك شناسي بهار،خرده وارد كرد.او از سوي ديگر، يك زبان و بيان علمي و دانشگاهي را كه از رويه توصيفي دور شده و به سمت نگاهي تحليلي حركت مي كردس بنيان گذارد. براهني به عنوان يك چهره دانشگاهي،  علاوه بر تدريس مسائل جديد حوزه ادبيات غرب، در مقابل شيوه هاي كلاسيك و قديمي بررسي ادبيات ايستاد.

او با توجه به ساختار و ساختمان مصاديق متعدد ادبي، از سنت معنابافي و مفهوم نمايي دور شد. طلا در مس كه به نوعي يكي از مهمترين كتاب هاي دانشگاهي براهني به حساب مي آيد در دوره اي نوشته شد كه بزرگاني مانند بديع الزمان فروزانفر، هنوز هم بر ارائه تدريس با شيوه حوزوي تأكيد داشتند. درواقع براهني نفس وجود دانشگاه در ايران را به خوبي درك كرد و دريافت كه دانشگاه هاي ايران به واسطه سنت حوزوي، نمونه هايي مدرن از آن سنت به حساب مي آيند. پس با اين درك او كوشيد تا با ارائه ساختار جديدي در بيان مولفه هاي متفاوت ادبي، از اين سنت دور شود. دانشگاه تهران دهه هاي چهل و پنجاه به دليل عدم تمايل چهره هاي مهم ادبي روز براي حضور از يكسو و سختگيري دستگاه حاكم براي نشر آراي ايشان و كمبود تحصيلكرده با مدارج بالا در ميان ايشان از سويي ديگر، معمولاً به پايگاهي براي مقابله با ادبيات روز ايران و ترويج سنت هاي كهن شعري و ادبي بود. كمتر چهره بزرگي در اين سال ها با نوآوري هاي شاملو، هدايت، چوبك و... سرسازش داشت و همين محيط فرماسون گونه! مي كوشيد تا تحصيلكردگان رشته هاي متعدد ادبي به نمونه هايي از اساتيدشان تبديل شوند. ارزش كار براهني در اين برهه آشكار مي شد كه در برابر انبوهي از فضلا و حكماي دانشگاهي توانست حرف هاي تازه را بيان كند. او با درك خاصي كه از موقعيت تاريخي و اجتماعي جامعه داشت، دريافت كه حضور و نفوذ در ميان دانشجويان مي تواند، نسلي بزرگ را با زيرساخت ها و ويژگي هاي فكري ادبيات جهان و ايران آشنا كرده و در سايه درس دانشگاهي، آنها را وادار به مطالعه و تحقيق جدي تر در اين باره بنمايد. براهني بعد از جريان تأسف انگيز انقلاب فرهنگي، از دانشگاه بيرون مي رود، اما شيوه او به دليل بازگويي صداها و حرف هايي تازه هنوز هم در خاطره اين دانشگاه باقي مانده است.

۲) دكتر رضا براهني از نخستين كساني است كه رمان را به منزله يك ساختمان نوشتاري درك كرده است. آثاري كه او تا پايان دهه ۶۰ در حوزه ادبيات خلق كرده است  حاكي از توجه وي به اجراي صحيح ساختاري فرض شده است. البته اين نگاه با براهني آغاز نشده و نويسنده اي مانند ابراهيم گلستان، آغاز كننده اين نوع نگاه بوده است، اما براهني (به جرأت مي توان گفت) نگاه به رمان نويسي را از تعاريف قديمي جدا كرد. يكي از معضلات نويسنده ايراني دهه هاي سي و چهل، لغزش ميان مرزهاي داستان كوتاه و رمان بود. اين گفته ، به اين معنا است كه، برخي از نويسندگان ايراني از لحاظ فرم شناختي، مرزهاي ميان رمان و داستان كوتاه را درك نكرده و توصيف گرايي و استفاده از يك پروسه طولاني از واقعه و يا يك زندگي را ويژگي  رمان دانسته و عكس آن در باب داستان كوتاه صادق بود. به نحوي كه رمان نويسي در تعريف بسياري از نويسندگان، توجه به بعد زماني داستان درون متن بود. براهني به واسطه آشنايي با تئوري هاي روز، رمان را كه اقبال كمتري در ميان نويسندگان جدي ايران داشت (شازده احتجاب يك داستان بلند است) مورد توجهي جدي قرار داد. او به غير از آثاري كه در اين زمينه خلق كرد، زيرساخت هاي فرمي و صوري مقوله  اي به نام رمان را تدوين و بازگو كرد. به طوري كه در كتاب مهم «قصه نويسي» ما با تفكيك دقيق و علمي اين دو ژانر روبه رو هستيم.

نمونه ی شعر رضا براهنی

۱ عاشقانه

به قصد كشت مي زنم بلند نوك دشنه را به خود

تو خود برو ستاره يا فرشته باش!

بلند نوك دشنه را به خود به قصد كشت مي زنم!

 

به كركسان شب بگو!

پس از طواف من به نيمه هاي شب،

مرا به صبحدم زهم درند و خون خورند

و تكه پاره هاي پيكر مرا

به روي جاده ها رها كنند

به عابران جاده ها بگو

كه ردپاي من

زسنگفرش جاده ها جدا كنند

 

تو خود برو ستاره يا فرشته باش!

بلند نوك دشنه را به خود به قصد كشت مي زنم!

 

 

                                       *************

 

۲ چند سطر از شعر بلند اسماعیل:

 

۱ قسم به چشمهاي سرخت اسماعيل عزيزم /  که آفتاب روزي بهتر ازآنروزي که تو مردي خواهد تابيد.../   اِِي دراز کشيده بر روي تختخواب فنري بيمارستان مهرگان ... / و رفقايت براي معالجه ی شاش بندت تو را به مسکو خواهند فرستاد ... /  اِِي گنجشک در بدر در خانه هاي اجاره اي .../  از وراِِي سينه اي سفيد که بر آن خِِيل حوريان خفته بودند / چشم هاي مورب آهوان باکره را شير مي دادي ... /  يک بار هم مي خواستي از دهنه يک توپ منفجرشوي ، چرا که زني را که خودکشي کرده بود از مسافر خانه بيرون کشيده بودند و باران روي صورتش مي ريخت و تو ميگفتي نمير  نمير و زن ؟ساعت ها قبل مرده  بود ...

 

 

۲ آه اي اسماعيل ،اي دوزخي سر سرخ کرده در تابه ِي وحشت / دوزخ به اضافه  کلمه يعني شاعر...

مثل اسبي که برآمدگي کفلش را داغ کرده باشند تا صاحب پِِيدا کند / ما از آن عصر خويش شده ايم...

 

 

۳ وسادگي ات کندوي عسلي بود که انگار فقط ِيک ملکه داشت و زنبورهاي ديگرش نبودند .../ اِِي ايستاده در صف آزمايشگاه هاي شهر ، با شيشه اي بلند در دست /

وجنگلِي از تصاوير رنگين در سر / اِِي خوابگرد شرق و غرب / اِِي خيانت شده ...

شاش بند تو تلمبه اِي ديگر مي خواهد اسماعيل / ...شعرتو مشتي است که در سينه ی توگره شده است / ازل و ابد آنجاست / دوزخ و فردوس آنجاست / سينه را گشاده کن / آن مشت را به جهان هديه کن اسماعيل ...

۴ مردي بر روي تپه نشسته است مي گويد  /  مايملک من غم است / شش بچه که در زيرآوار مي پوسند / زنم که دختر عمويم بود منفجر شده است / حرف نمي توانم بزنم بو خفه ام مي کند ...

سيگاري روشن کن هنوز عادت نکرده ام که فقط يک چشم داشته باشم ...

چرا چهره هاي رنج کشيده اِِين همه اصالت دارند ؟

" حسِِين " ، " عيسي " ،  "داوينچي " ، " داستايوسکي " ، " مادر ِ" " گورکي "

وزني که زور مي دهد تا بچه اش به دنيا بيايد ...

لوله ی  تانک در گل فرو نشسته

در پشت کيسه ی شني جسدي چمباتمه زده

چقدر صورتش اصالت دارد.....

 

                         ************

۳ مدح

زیبایی شکفته اورا باید
در شهرهای شرق کهن
دارالخلافه های زیبایی تدریس کرد
زیرا درس حکومتی است طلایی
زیباییش
و گیسوان سلسله سانش خلافتی است که در طولش جمعیت عظیمی از بلبلها می آرامند
دور وحشت شبانه تاریخ در حاشیه مثل گلی سپید نشسته است
و دستهایش
که اعتبار سادگی است
پیراهن شبانه لیلی است
و گوشهایش
چون پرده بکارت آهوهاست
و چشمهایش جمهور آفتاب دمیده است
تغییر داده است الفبای عشق را
انگشتهای شعله ورش
زیرا
سبابه اش شهادت آهو هاست
حکمی صریح یافته ام من از او
که گیسوان شعله ورش را
بر صفحه های مرده بیافشانم
و شاهد قیامت آهوها باشم

 

*************          

ودر پايان يك شعر از مر حوم (عمران صلاحي )

 روزي خدابه سعدي شيرين كلام گفت:

اي آنكه در سپهر ادب مهر روشني

آيا تو مايلي كه شوي زنده وزنو

در سر زمين شعر شكر ها پراكني؟

سعدي به پاي خالقش افتاد وگفت نه

خواهم كه يابم از دم آفات ايمني

تر سم اگر عيان شوم ونغمه سر كنم

گردم دچار حمله ي دكتر (براهني)

 

يا حق

 | 

روزی که برف سرخ ببارد از آسمان                           

بخت سیاه اهل هنر سبز می شود

 

قرار بود در این پست در باره ی زبان وخصوصیات شعر بیدل در خدمتتان باشم که روز ملی شعر از راه رسید وجون حف وحدیث زیاد بود به نا چاراین پست را خرج نفس شهریار وروز ملی شعر وادب می کنم تاکمی در این مورد با هم حرف بزنیم پست بعد و فرصتی دیگر بیدل را با هم بخوانیم

همایش بزرگداشت استاد محمد حسین شهریار هم تمام شد وطبق معمول همه چیز همانطور که انتظار می رفت بود و طبق معمول همه چیز همانطوریکه انتظار می رفت نبود شهریار بعد از آنهمه دعواها واما و اگر ها شاعر ملی شد اما انگار این قضیه به شرطی پذیرفته شده که استاد دیگر شاعر بو می آذربایجان نباشدبا نگاهی گذرا به برنامه هایی که در این چند روزه در کشوربرگزار گردید به راحتی می توان به این نتیجه رسیدکه شهر یار را از مردم گرفته اند وتبدیل به یک موضوع دولتی کرده اند به عبارتی مراسمی که عامه ی مردم کمترین نقش وسهم را داشته با شند شهریار هم می شود یک شاعر بخشنامه ای و ملی صرف نظر از تعلقات بومی با تعدد دستگاههای مسئول در این امر هم این همایش سال به سال آشی می شود خوشمزه تر از پارسال.البته به لطف تلاشهای مسئولین عزیز این روز دیگر جا افتاده ودیگر هر سال جدید با اضطراب تقویم را نگاه نمی کنیم که اسم شهریار هست یا نه هر سال تمام ایران برای شهریار بزرگداشت می گیرد حتی انهایی که نه فارسی زبان مادری انهاست ونه ترکی خلاصه اینکه در زمینه ی شعر وشاعری هم به وحدت ملی دست پیدا کردیم وهر ایرانی از هر زبان وفرهنگی که باشد در روز ملی شعر با ید از شهریارخوشش بیاید واز آن تعریف کند و وحیدر بابا بخواند بدون اینکه معنای ان را بفهمد.اصولا انگار افزایش تعداد چیزهای ملی ما بسیار مهمتر خیلی چیزهاست

وقتی بحث روز ملی شعر وادب و بحث شاعر ملی مطرح می شود با تمام اعتراضاتی که به این قضیه شده شخصا عقیده دارم که اگر قرار باشد شخصی صاحب این روز با شد آن شخصش شهریار است.اما مشکل اینجاست که هیچ نیازی نیست روز ملی شعر وادب ایران به نام یک شاعر خاص زده شود و در آن روز تمام ایران با این تنوع فرهنگی ادبی وبا این همه چهره غیر قابل انکار فقط ختم شود به یک اسم بزرگترین ضرر انتخاب روز ملی شعر به نام شهریار را آذر بایجانی ها متحمل شده اند زیرا قسمت اعظمی ار هویت قومی شان به نفع وحدت ملی مصادره می شود به این معنا که دیگر اکنون همه ی شهریار مال اذربایجان نیست از طرفی دیگر اگر بخواهیم شعر ترکی را هم ملاک قرار دهیم در زبان ترکی در همین آذر بایجان ایران شاعرانی اگر نه بزرگتر در. حد شهریارکم نبوده اند مانند (بولود قاراچورلو.متخلص به سهند)که خود در روی آوردن شهریار به شعر تر کی نقش بزرگی داشته و(سهندیه )دیگر شاهکار بی بدیل شهریار به وی تقدیم شده است که این قضیه ی شاعر ملی مارا از یادآورسی این عزیزان هم محروم می کند

از طرفی دربین هر قوم وملیتی که در ایران زندگی می کند از فارسها ولر ها گرفته تا کرد ها ولک ها و اعراب تر کمن ها.و...در طول تاریخ شاعران بزرگی آمده و رفته اند ودر ناخودآگاه جمعی قوم خود ردی انکار ناپذیر گذاشته اند مثلا طبیعی است که فارسی زبانها (فردوسی یا حافظ) را به شهر یار تر جیح می دهند یا شمالی ها مثلا دوست دارند برای (نیمای بزرگ یا شیون فومنی) بزرگداشت برگزار کنند یا کردها مثلا(شیر کو بیکس )یا (مولانای کرد )را به شهر یار و حیدر بابا یش تر جیح می دهند واین تعیین یک فرد برای چنین روزی این فرصت ها را از آنها می گیرد.در یک کلام فکر می کنم شاعراتومبیل نیست که به راحتی بتوان نوع ملی اش را درآورد ووقتی می بینیم که بایدبه تناسب مناطق مختلف کشورمان باید سمند های مخلف مانند سمند ساده .سمند ال ایکس.سریرو...را در رنگهای مختلف به بازار عر ضه کنیم تا همه راضی باشند چطور نمی فهمیم که نمی توانیم یک شهر یار را با همه ی امکانات منحصر به فردش به عنوان تنها شاعر ملی وقابل تقدیر به هفتاد میلیون نفر قالب کنیم و انتظار داشته با شیم جواب بدهد ونمی خواهیم قبول کنیم که با این کار اول به غنای فرهنگی ان قوم و سپس به سایر اقوام ودر نهایت فرهنگ ملی ایران ضر به می زنیم .در حقیقت اینکار که با نظر ایجاد وحدت ملی انجام پذیرفته اولین چیزی را که ضربه می زند(البته در دراز مدت)همان فرهنگ ملیست.وحدت ملی حاصل رضایت ملیست ورضایت ملی در سایه ی رضایت اقوام به دست می آید وهیچ مشکلی به وجود نمی آید اگر ما یک روز خنثی را که نه شاعری آن روز به دنیا آمده ونه شاعری از دنیا رفته باشد انتخاب کنیم واجازه بدهیم هر قوم هر استان یا هر جمعیتی در کشور در آن روز برای شاعر محبوب خود بزرگداشت بر گزار کند والبته که در چارچوب قوانین ونظام .

واما در مورد مراسم امسال حرف وحدیث شنیدنی بسیار است که با اجازه با کمی مقدمه چینی بسراغش خواهم رفت.روز شنبه در جلسه ی انجمن ادبی اداره ی ارشاد تبریز وقتی طبق معمول سالهای قبل منتظر بودیم که دعوتنامه ی مراسم روزدوشنبه در بین حضار پخش شود که خبر دادند امسال ازاین خبرها نیست علت را که جویا شدیم گفتند امسال میراث فرهنگی کشور مسئولیت برگزاری مراسم رابه عهده دارد و وزارت ارشاد هم ...وتا کنون هم هیچ دعوتنامه ای نر سیده است بنده به لحاظ تجاربی که در زمینه ی هنر های تجسمی دارم حدود یک سال به عنوان مرمت کار در زمینه مرمت تزئینات وابسته به معماری در اداره ی میراث فرهنگی تبریز مشغول به کار بودم واز سطح سلیقه و گرایشات فرهنگی این اداره اطلاع دارم و همینطور ازسطح همگرایی و هماهنگی بین ادارات دخیل در امر فرهنگ در تبریز نیز در اینگونه موارد .همان لحظه حدس زدم که چه خبر است و چه خبر خواهد شد.لذا انتظار داشتم که بشنوم مراسمی هم قرار است در روز یکشنبه از طرف ارشاد.استانداری ومیراث فرهنگی.در مقبره الشعرا برگذار شد که چون در فضای آزاد است ورود برای عموم والبته شاعران آزاد   است ولی برای مراسم بعد از آن که در تالار پتروشیمی برگزار می گردد کارت دعوتی برای شاعران فرستاده نشده است.وهمین چند کلمه کافی بود تا بفهمیم امسال چه خبر است. 

قبل از اینکه شرح مراسمی  را که ما حق ورود به آن را داشتیم عرض کنم اینجا یک حاشیه ی کوچک باز می کنم در مورد نحوه ی کارکرد حواس پنجگانه ی شعرا وکلا اهالی هنر آذز بایجان و علی الخصوص تبریز که در ادامه ارتباط این حاشیه را با این شبه گزارش متوجه خواهیدشد.اصولا اهالی شعر وادب در تبریز به دو گروه تقسیم می شوند

 1_گروه اول افرادی که بع یکباره خاک هرچه جلسه وهمایش و بزرگداشت و مسابقه و....خلاصه هر فعالیت ادبی از این دست را بوسیده و گوشه ای نشسته اند و برای خودشان می نویسند وباکلمات خودشان حال می کنند وسالی به دوازده ماه در جمع پیدایشان نمی شود که این گروه البته ازسلامت حواس پنجانه ی بیشتری برخوردارند

2_اما گروه دوم که بنده هم در این دسته قرار دارم به دلیل رعایت یاعدم رعایت برخی اصول دنیای مدرن مثلا اصل بدبینی یا خوشبینی یااصل عدم گزیده گی مومن ازیک سوراخ بیش از یک بار.ووووو ...دچار یک سری تغییرات در حواس پنجگانه ی خود شده اند که خیلی هم کمکشان می کند به نظر من طبق نظریات داروین نوعی هماهنگی موجود با محیط اطراف خود است که به بقاء موجود در آن محیط کمک میکند. مثلا می توانندخیلی چیزها را ببینند و نادیده بگیرندیا نبینند وخیال کنند که دیده اند .بشنوند ونشنیده بگیرند یا نشنوند و بواسطه ی قدرت تخیل شاعرانه ی شان خیال کنند که شنیده اند بو یی را حس کنند وبگویند چه هوای لطیفی بویی را حس نکنند وبگویند به به چه عطر دل انگیزی. بچشند و ..نچشند و از پذیرایی تشکر کنند.برخی چیز ها را لمس کنند و انگار نه انگار .خیلی چیز ها را لمس نکنند واز داشتن اش لذت ببرند. وخیلی چیز های تعجب آور را ببینند اصلا تعجب نکنند و خیلی چیز های طبیعی را ببینند و به شدت تعجب نکنند .در مراسم عصر یکشنبه هم ما از این مهارت خود به نحو احسن استفاده کردیم

خیلی چیز ها را دیدیم اما ندیدیم شنیدیم نشنیده گرفتیم لمس کردیم بی خیال شدیم و...لذا به استناد این مهارت در ابتدامراسم را بسیار بسیار عالی ارزیابی و بابت برنامه های متنوع وآموزنده ی مسئو لین محترم کلی تشکر می کنم مخصوصا از اداره ی میراث فرهنگی ازبابت اینکه لطف فرمودندواستاد شهریاروشعر هایش را به عنوان عتیقه به رسمیت شناختندوبرای حفاظت ومرمت وجلو گیری از پوسیدگی این میراث فرهنگی وارد عر صه شدندکمال تشکر را دارم (تنها از این می ترسم که بلایی را که این عزیزان برسر مسجد کبودوارگ علیشاه یا خانه ی حریری یا خانه ی امیر نظام یا پل دختر میا نه آوردند سر این عزیز از دست رفته نیاورند وبه برگزاری همین مراسم با شکوه وجهانی بسنده نمایند.)سپس گزارشی نیمه تصویر از این همایش بسیار بسیار آبرومندانه وجهانی را به خدمت شما ارائه می نما یم

1_به مقبره که رسیدیم طبق معمول هر سال دیدیم که مملو جمعیت است .والبته ندیدم که هنوز در های سالن باز نشده که مردم بروند وفاتحه ای نثار روح شهریار ویارانش نمایند وندیدیم که ÷شت در ورودی مقبره چه قیامتی به پا شده بود در توالت های عمومی مقبره هم اصلا بسته نبود ومردم هم اصلا دستشویی نداشتند واصلا هم به دیوار ها ودر ختها و جاهای خلوت مقبر بی ادبی ایستاده وگاها... نمی کردند. چند نفر از مهمانهای خارجی را هم اصلا ندیدیم که انجا علاف باشند وهمینجوری برای خودشان بگردند. اصلا هم نشنیدیم که به برگزار کننده های مراسم یا به بخت خودشان یا حتی به مرحوم شهریار بد وبیراه بگویند.و...

 تنها جیزی که آماده بود برای پذیرایی ومیزبانی این همه جمعیت خود شهریار وفضای مقبره اش بود

۲ـــاولین باری که ما دراین مراسم از قابلیت تطبیقی حواس پنجگانه ی مان استفاده کردیم و از دیدن     چیزی تعجب نکردیم زمانی بود که دیدیم عده ای رزمی کار مشعل بدست از داخل مقبره بیرون آمدندو شروع به انجام حرکات رزمی وعکس گرفتن مقابل مقبره الشعرا کردند احتمالا این عزیزان برای افتتاح مسابقات رزمی یا جنین جیزی آماده شده بودند و به به اشتباه از مقبره الشعرا سر درآورده بودند زیراخودشان بیشتر از حضار در تعجب بودند اما ما تعجب نکردیم .به هر حال این عزیزان هم با آن حرکات رزمی وآن جیغ کشیدنها وعکس گرفتن ها از مقام شامخ استاد شهریار تجلیل نمو دند.جالبتر اینکه بعد از هنر نمایی این عزیزان که از هیئت کونگ فو توا کاران استان تشریف آورده بودند عزیزان باستانی کار ما هم از طرف هیئت باستانی کاران استاد با آن لباس های زیبای ملی شان تشریف آوردن و مر شد در مکانی که از قبل آماده شده بود با تمام وسایل نشست ودم گرفت که: گر ایران نبا شد تن من مباد و... یا علی ویا علی ویا علی ...وباستانی کاران محترم میل وکباده ودیگر وسایل شان را به اشکال مختلف به هوا پر تاب می کردند وبا مهارت می چرخیدند می گرفتند این وسط قیافه ی مهمانان خارجی که از تعجب خشکشان زده بود تما شا یی بود که البته  ما باز هم تعجب نکردیم  متاسفانه نتوانستم از هنر نمایی عزیزان باستانی کار عکس بگیرم

۳ـــما شاعران بد بخت هم مثل تافته ی جدا بافته گوشه ای دور خودمان جمع شده بودیم وبا دوستان دیر یاب شهرستانی برای خودمان عکس یادگاری می گرفتیم

۴ـ بعد از مراسم کونگ فو کاران وبا ستانی کاران عزیز که حدود یک ساعت وخورده ای به طول کشید نوبت سخنرانی جناب شعر دوست که روز ملی شعر به همت والای ایشان به نام شهریار رقم خورده بود وسپس ریاست محترم ارشاد تبریز بود که انهم یک ساعتی طول کشید .بعد از آن تازه نوبت رسید تا جناب سرتیپی حدود یک ربع سهندیه ی شهریاررا برای حضار قرائت فرماید وسپس استاد (آشیق چنگیز مهدی پور)هم حدودا یک ربع روح شهریار را با صدای جادوئی ساز خود آرامش بخشید تا مراسم به پایان برسد 

۵ـ در این مدت چون قرار نبود هیچکدام از شاعران شعری بخواند و ما را هم آنجا کاری نداشتند با دوستان گوشه ای نه چندان خلوت را در پارک گیر اوردیم وبرای خودمان شعر خواندیم از خودمان از شهریار از حیدر بابایش سهندیه اش و...

۶ـ و همه جیز تمام می شود همه می روند پی کارشان البته با کلی کلمات بی معنا مهمانها را هم بردند برای صرف شام وشرکت در همایش با کلاس وسطح بالای  تالار پتروشیمی تبریزکه هیجکدام از مردم وهمینطور هیچکدام از ما شاعران به اصطلاح جوان کارت دعوت آن مراسم را نداشتیم. شهریار هم ماند تا  سال بعد در غربت وطنی خود  شاعر ملی ما باشد وما می بینیم وندیده می گیریم می شنویم ونشنیده می گیریم لمس میکنیم وانگار نه انگار می بوییم وبویی نمی شنویم وباز هم تعجب نمی کنیم

۷ـ یا حق

 |