|
خانه شاعران تبريز(خشت) با همكاري سازمان فرهنگي هنري شهرداري تبريز برگزارمي كند.
اولين جشنواره سراسري شعر،(خط سوم ) این جشتواره در دو گروه شعر تركي و شعر فارسي و دو گرايش قالب هاي كلاسيك و قالب هاي نو ودرموضوعات زيربرگزار می گردد:
۱ـ موضوع اصلی:( آزاد)
۲ـ موضوع ویژه:( تبریز)
برای کسب اطلاعات بیشتر واطلاع از شرایط شرکت در جشنواره به آدرس زیر مراجعه فرمائید:
سلمان هراتي در عمر كوتاه آثار شعري را بر جاي گذاشت كه هنوز مورد توجهاند. محمدكاظم كاظمي در اظهارنظري دربارهي نيايشوارههاي سلمان ميگويد: مهمترين خاصيت "نيايشوارهها"ي سلمان، آزادي از قيد و بندهاي سنتي است كه از ديرباز، به دست و پاي شعرهاي تحميديهي ما پيچيده بوده است. حمدهاي ما، غالبا آميخته بودهاند با اصطلاحات كلامي و عرفاني، و به همين لحاظ، ارتباط مخاطب با آنها غالبا منوط به تحصيل مقدمات اين علوم بوده است. مزيت عمدهي "نيايشوارهها"ي سلمان، همين است كه شاعر نه اصطلاحات كلامي و عرفاني، بل عناصر طبيعت و زندگي را به خدمت گرفته است و به اين ترتيب، شعر را به فضاي ذهني مخاطبان نزديك كرده است. بهگفتهي وي، يك خاصيت ديگر غالب تحميديههايي ما كه شعر سلمان از آن به دور است، نگرش غليظ تعليمي است. گويا شاعران ما بيش از آنكه بخواهند يك گفتوگوي ساده و صميمي با خداوند داشته باشند، ميكوشيدهاند كه مخاطبان را تعليم اعتقادي دهند، كه در اينگونه شعرها، غالبا شاعر و احساسات او غايب است. او از ميان مثلث "ممدوح، شاعر و مخاطب" ، فقط به اولي و سومي كار دارد و ميكوشد كه جلال و شكوه آن ممدوح را براي مخاطب ترسيم كند، يا درستتر بگوييم، تعليم دهد. از خود شاعر بهعنوان مجراي عبور اين سخنان، در شعرها بسيار خبري نيست. اگر قادر باشيم اصطلاحات ادبيات داستاني را به كار گيريم، زاويهي ديد در اينجا از نوع "داناي كل" است، نه "اول شخص". ولي سلمان در "نيايشوارهها"يش حاضر است، نه به عنوان "سلمان هراتي" شاعر، بل به عنوان هر انساني كه جهان پيرامون را ميبيند و در آن، حضور خداوند را حس ميكند؛ "گاهي آنقدر واقعيت داري / كه پيشانيام / به يك تكه ابر سجده ميبرد/ به يك درخت خيره ميشوم / از سنگها توقع دارم / مهرباني را!" اين شاعر افغان تأكيد ميكند: "نيايشوارهها"ي سلمان هراتي، سرشار از عناصر طبيعت و زندگي شاعر است و اين، امتياز ديگري است در اين شعرها. شاعر با اشيا برخوردي ساده، ملموس و بيواسطه دارد. نه متكي به سنت ادبي قديم است، نه متكي به تاريخ و ادب كهن و روايات ملي و مذهبي. او فقط طبيعت را ميبيند و به استخدام ميگيرد، آنهم نه از دريچهي سنتها و قراردادهاي ادبي كه در آن، همه پديدهها، حامل مفهومهايي از پيش تعيينشده باشند؛ يعني سرو آزاد باشد و نرگس بيمار و ماه به ابرو مانند شود و خورشيد به طبق زر. اين طبعيت، فقط از دريچهي چشم بابصيرت شاعر ديده ميشود. كاظمي دربارهي ديگر ويژگي اين نيايشوارهها ميگويد: ويژگي ديگر "نيايشوارهها"ي سلمان، توصيف ملموس و سادهاي است كه از خداوند دارد. اين خدا، دور از دسترس نيست، بلكه خدايي است كه به قول خود شاعر، "در دو قدمي" اوست. و چقدر شبيه است اين "دو قدمي" به "همين نزديكي" سهراب سپهري. باري، اين خدا در دو قدمي است و جالب اين كه شاعر توانسته است با اين توصيف ملموس نيز از دايرهي باورهاي مذهبي خود و جامعهاش خارج نشود و حتا گاه به شكل نامحسوسي از معارف و اعتقادات اسلامي در "نيايشوارهها"يش بهره بگيرد. همچنين عبدالجبار كاكايي معتقد است، رد اثرپذيري سلمان هراتي را بايستي ابتدا در آثار طاهره صفارزاده و علي موسوي گرمارودي دنبال كرد، سپس به سهراب سپهري رسيد و اثرگذاري سلمان خود حديثي مفصل است. او ميگويد: معنويت در آثار سلمان هراتي و تضاد فكري او با دنياي مدرنيته او را در سلك شاعران و متفكران نو اسلامي عصر انقلاب اسلامي قرار داده است، همانا كه خاستگاه اعتقاديشان خانوادههاي مذهبي و مباني فكريشان دستگاه تفكر و روشنفكري اسلامي عصر اصلاح ديني است كه با چهرههاي صاحبنامي چون شريعتي، بازرگان، طالقاني، مطهري و حكيمي رنگ يك نهضت اجتماعي بهخود گرفت و نسلهاي متدين و روشنفكري را تربيت كرد. بهگفتهي كاكايي، سلمان هراتي همسو با تفكر جريان اصلاح ديني عصر انقلاب اسلامي در شهرهاي پايداري و جنگ به شهرت رسيد. سمبليزم اجتماعي، قريحهي مضمونيابي و شعور نوآوري در زبان، شعرهاي سپيد سلمان هراتي را در موقعيتي ويژه قرار داد. اگرچه در غزل، دوربيتي، رباعي، مثنوي و برخي قالبهاي كلاسيك ديگر طبعآزمايي كرد، اما شكوفايي خلاقيتهاي او در شعر سپيد سبب شده تا اغلب آثارش در اين حوزه خلق شود. حسين مهدوي (م. مؤيد) دربارهي سلمان هراتي به اين نكته اشاره ميكند: براي ما سلمان هراتي جذابيتش در همان رازي است كه او براي ماست. براي پارهاي، سلمان هراتي از آنرو توجهانگيز است، كه انگيزشي است به سوي سهراب، زبان سهراب، جهان سهراب، نگاه سهراب و ديگر هيچ. براي پارهاي، يادآور فروغ [فرخزاد] است. براي پارهاي او نهالي است كه هنوز برومند نشده است و بر و بارش را ظاهر نساخته است و اين، دلسوز است و دلسوزي آنان را برميانگيزد. چونان هرچيز ناتمام. گويي او امكان مثمري است كه به ثمر نرسيده است. و دل، بر آن ثمرههايي كه به ثمر نرسيدهاند، ميسوزد. اين گروه، چنين ميپندارند كه اگر او ميماند … و اگر او ميسرود … آنگاه تصوير شاعري پرآوازه را در قد و قوارهي سهراب، در خيالشان مجسم ميكنند كه بيشتر دلشان را ميسوزاند. وي در ادامه متذكر ميشود: پارهاي بودهاند و هستند كه چنين نيستند و چنين نمينگرند و من از ايشانم. اگر قرار بود فروغ يا هراتي بمانند، آنچه سرودند، اينها نبود كه اينك ما به قياسشان، آن ماندههاي سپسين را داوري كنيم. آنچه سروده شد، در خود، مرگآگاهي دلآگاه و باورناپذيري را همراه دارد كه هربار شعر را به علاوهي مرگ ظاهر ميكرده است، وگرنه اين شعرها اينها نبودند كه هستند. م. مؤيد ميگويد: صداهايي را كه شاعر شنيد و صورتهايي را كه ديد، بر متن سرنوشتي بود كه مرگ در جوانياش را نوشته بود. اين ما هستيم كه نميدانيم و اين بخش خودآگاه شاعر است كه آگاه نيست. اما شعر در آن زهدان كه ميتابد و ميپرورد، چيزي از خبر و آگاهي ديگر را همراه دارد كه در همهي كلمههايش تابش ميدهد. اين شاعر تأكيد ميكند: بهنظر ميآيد كه راز سلمان هراتي را بايد اينجا جست. بسياري از شاعران ميميرند، اما مرگشان شعرشان نيست و مرگ، چونان تقديري شوم بر آنان فروميآفتد و آنان را ميبرد و بازتابي از آنان در مرگ و بازتابي از مرگ در شعر و بازتابي از شعر در مرگشان باقي نميماند. اما راز هراتي آن بود كه اين بازتاب صميمانه، چونان يك تقدير و خواهش و رويداد اصلي، همهي او شد و شعر او شد. بي هيچ گماني شعر او از اينرو براي ما عزيز و خواندني و صميمانه است و پر از بارقهي تازگي كه آن خبر را در خود نهفته دارد و ميتوان از هر بند بند شعرش، اين مايهي ماندگاري و گواهي بر گوهر جاني شيفته و آشفته از عشق را ديد، و اينها تنها در "نيايشوارهها"ي پانزدهگانهي او خلاصه نشدهاند. از سوي ديگر يوسفعلي ميرشكاك معتقد است: هنرهاي هراتي بسيار است و از آنجمله است توانايي وي در سرودن غزل، اين قالب هميشه و هنوز شعر فارسي! ناميراترين شكل شعر. در باور من هيچ شاعري شاعر نيست، مگر اينكه از آزمون قالبهاي كهن پيروز و سربلند بيرون آمده باشد و اين بارو منعي است تا مدعيان كسالت بنياد ناتواني پيوند متشاعر نتوانند در صف شاعران بنشينند. هركس كه نتواند در غزل و مثنوي و قصيده جوهر خود را بنماياند، از پيروي نيما و پس از نيما طرفي نخواهد بست و سلمان، در غزل نيز نوآور است و غزل او خنجري است در چشم دل آنان كه شعر همگان را چون شعر خود سستمايه و بيمقدار ميپسندند و آرزو ميكنند كه اي كاش باب غزل بسته ميشد. وي ميافزايد: بعضيها بر شعر آزاد هراتي انگشت عيبجويي مينهند كه پيرو زبان فلان و بهمان است. اولا شعر آزاد بهخاطر رهايي از وزن و قافيه شائبهي تشابه و تأثير را پيش ميآورد. ثانيا در شعر بالندهي فارسي پيروي و حتا استقبال از زبان و سبك ديگران، نه تنها عيب شمرده نميشود، كه حس و علو سخن استادان از همين پيروي است و زبان و سبك مستقل مفسدهاي است غربي كه هزاران استعداد را به باد پژمردگي سپرده است و ثالثا هراتي كشفهاي زباني خاص خود را دارد و اگر به كار بستن برخي واژهها و تركيبها كه در شعر ديگران هست، جرم است زهي مجرم خواجه حافظ كه خون هزار ديوان رنگين را به گردن دارد! موسي بيدج نيز دربارهي شاعر "از آسمان سبز" ميگويد: سلمان هراتي به دليل كوتاهي فرصت سبزي كه بر اين گستره خاكي در اختيار داشت، نتوانست اندوختههاي فكري و حسي خود را كه در مراوده با زندگي كسب كرده بود، به تمام نمايان كند. اما دستاورد او از قريحهي سرشار شاعري حكايت ميكند كه با انگشتان ظريف و بيدار، دردهاي نهفته بشري را لمس كرده است. سرودههاي سلمان، به دليل خويشاوندي كه با اشياي پيرامون دارد، با شبكه عاطفي اقوام ديگر و با فرهنگهاي مشترك ارتباط برقرار ميكند و همين امر شعر او را كه سرشار از عناصر بومي است، به فراتر از مرزها نيز ميكشاند. چند نمونه از شعر سلمان هراتی: غزل ۱ پيش از تو ...
غزل ۲
سپید پرندگان می آیند در خيابان كساني هستند كه به آدم نگراني تعارف ميكنند اما من كه دغدغهِ خوشبختيام نيست به شادي اين خوشبختهاي كوچك ميخندم پس ميآيم با زنبيلهايي از ترانه و آويشن و مرداني را سلام ميدهم كه تو را در تنفس خود دارند و يك لبخند تو را به هزار بار عافيت محض ترجيح ميدهند كساني كه از هم ميپرسند <چگونه هنوز هم زندهايم؟> نشاط سرودهايم را حفظ ميكنم و ترانههايم را از زيبايي ميآكنم و با تمام حنجرههاي صبور آواز ميخوانم نشاط سرودهايم را حفظ ميكنم ميان آفتاب و مردم راه ميروم و ترانههايم را كه از اميد سرشارند در جيبشان ميريزم در سبدهاي خاليشان در دلشان و دفتر لبخندهايم را با مردم كوچه و خيابان ورق ميزنم با كودكان امسال مردان سالهاي ديگر كه منشور تحقق آفتاب را در سرانگشتان خويش دارند كودكاني روشن كودكاني از پشت آفتاب از صلب سخاوتمند بهار كودكاني كه هر پنجشنبه عصر در بهشت شهيدان آيندهِ وطنم را به شور مينشينند كودكاني كه مسير بهار را تعيين ميكنند نشاط سرودهايم را حفظ ميكنم و ترانههايم را از آب و آفتاب ميآكنم براي بهاري كه هست براي بهاران در راه نشاط سرودهايم را حفظ ميكنم و با تمام حنجرههاي تشنه فرياد ميزنم: تحقق آفتاب حتمي است پرندگان ميآيند.
يدالله مفتون اميني، سخنوري لطيف طبع و نوانديش است که به طور پيگير در عرصه ي شعر معاصر حضوري مؤثر داشته است. مفتون اميني بيشتر به غزل و شعر غنائي گرايش دارد؛ اما آثاري که تاکنون در مجموعه هاي " درياچه " ، " کولاک " و " فصل پنهان " از او به چاپ رسيده است، نشان مي دهد که او در انواع ديگر شعر بالاخص شيوه هاي نو، داراي ارزش و اعتبار است. عشق به خطه ي آذربايجان و مردم آن و طرح نکات اجتماعي در اشعار او جايگاه خاصي دارد. از اشعار نو او طراوت و رنگ و بوي تجدد محسوس است. اشعار مفتون در عين تازگي ، ريشه در شعر کلاسيک فارسي دارد و از اين رو با خواننده مأنوس است. او ترکيبات و جملات نو را به راحتي در کنار تعبيرات شعري مرسوم قرار مي دهد. مفتون در اشعارش با ديدي ژرف و باز به احوال انسان و جهان مي نگرد. او شاعري است محتواگرا و مضمون ساز، که مضامين رئاليستي و بيشتر عيني، ابراز کار او را تشکيل مي دهد. انعکاس عيني طبيعت در شعر او و نيز کند و کاو در پديده هاي عيني، سيما و شکلي مشخص از شعر را نمايان مي سازد . به طور کلي شعر مفتون اميني داراي زباني مستقل و مشخص با مضموني اجتماعي است که رگه هايي از اميد به آينده و اعتراض به بي عدالتي ها در آنها موج مي زند. تصاوير نو، دريافت هاي اجتماعي و زبان پر کنايه و طنزآميز از مشخصه هاي بارز شعر اوست. مفتون اززبان خودش(نقل از سایت نورونار): آقاي اميني، دهه سي بيشتر چه كساني در كافه فردوسي جمع مي شدند؟ چند غزل از مفتون: عزل ۱ توکیستی که صدایت به آب می ماند؟ تبسمت به گل آفتاب می ماند
تنت به پیرهن صورتی ودامن سرخ به تنگ نیمه پری از شراب می ماند
به پشت چشم تو آن سایه های رنگارنگ به نقش قوس وقزح در حباب می ماند
توراشبی سرراهی دولحظه دیدم وبعد به خانه یاد تو کردن به خواب می کاند
ازآن تبسم نوشت به سینه یادی ماند چوبرگ گل که به لای کتاب می ماند
کسی که شعر تورا گفت نشئه ی سخنش به مستی می بی رنگ ناب می ماند. غزل۲ : زمین سوخته را رهگذار خود کردی چه شدکه یادی از این خاکسار خود کردی
توآن چکیده ی رحمت نیامدی آنقدر که پیرصومعه را روزه خوار خود کردی
به جرم اندک وعذر زیاد ولطف بیان زبان گنگ مرا وامدار خود کردی
غزال خطه ی طوس ای ظریف پا بگریز گوزن دشت مغان را شکار خود کردی
توامدی که بمانی وخوب هم ماندی همین قدر که دلی بی قرارخود کردی
مرا که حدعطش از دوکاسه سرمی رقت به نیم جرعه دوچندان خمار خود کردی
سرشک نقطه ی عطفی ست از غریزه به عشق ببین چه گوهریای دل نثار خود کردی
چه خوش میان دوتا برگ دفترت(مفتون) بهار خلق خدارا بهار خود کردی. غزل۳ : زیوربه خود مبند که زیبا ببینمت بادیگران مباش که تنها ببینمت
در این بهارتازه که گلها شکفته اند لبخند عشق زن که شکوفا ببینمت
یک جام نوش کردی ومشتاق دیدمت جامی دگر بنوش که شیدا ببینمت
منشین گران وجامه سبک ساز ورقص کن رقصی چنان که آفت دلها ببینمت
بگذشت در فراق تو شبهای بی شمار هر شب در این امید که فردا ببینمت
ای ایستاده در پس این پرده ی غبار نزدیکتر بیا که هویدا ببینمت
نازم به بی نیازی ات ای شوخ سنگدل هرگز نشد اسیر تمنا ببینمت
منت پذیر قهر وعتاب توام ولی می خواستم که بهتر از اینها ببینمت.
ویک شعر نیمائی(سهند) برجسته ي سپيد طهارت چتر فرودِ زرتشت افسانه خروج نهنگ از کنار نيل.
آتش به جان برف به دوش آئينه ي محدب کولاک قرن ها موي سفيد سينه ي تاريخ
يک خرمن غنيمت ابريشم را شام دستبرد، به سوداي شرق و غرب . يک چادر سپيد اطاعت در لحظه ي تقاطع جوهاي سرخ و گرم. يک عقده ي بزرگ کتان پيچ يادآور تصلب ايمان، فراز دار
يک صخره ي درشت از آخرين فلاخن پيش از دعاي نوح آنک قيام روشن اسطوره هاي دشت قطب سفيد غربت مهتاب آنک قشلاق واگذاشته ي سيمرغ، يک حرمت بلند. موج منيع کشمکش خون و برف و باد حجم شرف، سهند. ودر پایان چند بند از منظومه ی معروف ارک: این ارک بلند شهر تبریز است ای مظهر لایموت استقلال
قصد نداشتم این وبلاگ را به چیزی غیر از غزل ووابسته هایش اختصاص دهم اما براهنی کسی است که تاثیر او بر ادبیات امروز ایران چنان گسترده ووسیع است که قطعا غزل امروزهم از آن بی تاثیر نبوده است به هر حال...این پست هم با عجله ودستپاچگی تمام تهیه شده بیشتر مطالب را مدیون اینترنت هستم نه مطالعه....به هر حال حوزه ی فعالیت براهنی در حیطه ی ادبیات بسیار وسیع است از نوشته هاي براهنی در حوزه داستان مي توان به روزگار دوزخي آقاي اياز (در ايران منتشر نشد) ،چاه به چاه (۱۳۶۲)، بعد از عروسي چه گذشت (۱۳۶۲)، رازهاي سرزمين من (۱۳۶۷)، آزاده خانم و نويسنده اش (۱۳۶۷) و... اشاره كرد. در زمينه نقد از براهني كتاب هايي چون: طلا در مس، كيميا و خاك، بوطيقاي قصه نويسي، جنون نوشتن، قصه نويسي و... منتشر شده اند. براهني علاوه بر اين مقولات، يك شاعر جريان ساز نيز محسوب مي شود. كتاب هايي مانند: آهوان باغ، مصيبتي زير آفتاب، ظل الله، خطاب به پروانه ها، غم هاي بزرگ ما و... از آثار وي در اين زمينه محسوب مي شوند. اين مرد علاوه بر اين سه مقوله، كتاب هايي در باب مسائل اجتماعي و سياسي نيز نوشته است كه اشراف او بر مسائل مهم كشورش را آشكار مي كند. او در سال هاي مياني دهه هفتاد و در اوج جريان هاي روشنفكركشي ايران را ترك و در كانادا اقامت گزيد. رضا براهني مدتي به عنوان رئيس انجمن قلم كانادا فعاليت كرد و چهره اي بين المللي است. در اين نوشته تنها به سه ويژگي خاص او اشاره اي گذرا مي كنم: نمونه ی شعر رضا براهنی ۱ عاشقانه به قصد كشت مي زنم بلند نوك دشنه را به خود تو خود برو ستاره يا فرشته باش! بلند نوك دشنه را به خود به قصد كشت مي زنم! به كركسان شب بگو! پس از طواف من به نيمه هاي شب، مرا به صبحدم زهم درند و خون خورند و تكه پاره هاي پيكر مرا به روي جاده ها رها كنند به عابران جاده ها بگو كه ردپاي من زسنگفرش جاده ها جدا كنند تو خود برو ستاره يا فرشته باش! بلند نوك دشنه را به خود به قصد كشت مي زنم!
*************
۲ چند سطر از شعر بلند اسماعیل:
مثل اسبي که برآمدگي کفلش را داغ کرده باشند تا صاحب پِِيدا کند / ما از آن عصر خويش شده ايم...
۳ وسادگي ات کندوي عسلي بود که انگار فقط ِيک ملکه داشت و زنبورهاي ديگرش نبودند .../ اِِي ايستاده در صف آزمايشگاه هاي شهر ، با شيشه اي بلند در دست / وجنگلِي از تصاوير رنگين در سر / اِِي خوابگرد شرق و غرب / اِِي خيانت شده ... سيگاري روشن کن هنوز عادت نکرده ام که فقط يک چشم داشته باشم ... چرا چهره هاي رنج کشيده اِِين همه اصالت دارند ؟ " حسِِين " ، " عيسي " ، "داوينچي " ، " داستايوسکي " ، " مادر ِ" " گورکي " وزني که زور مي دهد تا بچه اش به دنيا بيايد ... لوله ی تانک در گل فرو نشسته در پشت کيسه ی شني جسدي چمباتمه زده چقدر صورتش اصالت دارد.....
************ ۳ مدح زیبایی شکفته اورا باید
************* ودر پايان يك شعر از مر حوم (عمران صلاحي ) روزي خدابه سعدي شيرين كلام گفت: اي آنكه در سپهر ادب مهر روشني آيا تو مايلي كه شوي زنده وزنو در سر زمين شعر شكر ها پراكني؟ سعدي به پاي خالقش افتاد وگفت نه خواهم كه يابم از دم آفات ايمني تر سم اگر عيان شوم ونغمه سر كنم گردم دچار حمله ي دكتر (براهني)
يا حق |

