تبليغاتX
غزل محض





























غزل محض

ساو یا سُو واژه ایست در زبان تر کی به معنای خبر وحی پیام... ساو آلان:کوهی که درآن وحی گرفته می شود

 

 

داد جارو یی به دستم آن نگار

 

به بهانه ی خوانش یک شعر ازسید مهدی موسوی

 

تنها و تنها قصدم از نوشتن این متن اشتراک برداشت هایم از خوانش شعری از سید مهدی موسوی بود اما بی شک قبل از هر چیز لازم است مطالبی متذکر شوم برای اینکه دیدن خوانشی از من برای یک غزل پست مدرن از منی که سالها در عین دوستی با مهدی موسوی از منتقدان این جریان بوده ام برای مخاطبان غزل امروز شاید تعجب برانگیز باشد

امروزه غزل گفتن در زبان فارسی با این سابقه عریض و طویل و اینهمه گردن کلفت هایی که این فرم عرض اندام کرده اند بی شک یکی از سخت ترین کارهایی ست که در حیطه هنرمی توان تصور کرد هیچ چیز تازه و کشف نشده ای نمانده است چه از بعد موضوع چه از بعد ساختار چه از بعد زبان و....غزلسرایان هم نسل من برای دیده شدن شعرشان در میان این توده عظیم آفریده های شاعران این چند قرن به ابزار و روش های مختلفی متوسل شده اند از تغییرات درونی وبیرونی درفرم گرفته تا تغییرات ذاویه دید و زبان و شگرد های تلفیقی و حرکت های نامتعارف ساختاری و استتیک و... به حدی که امروزه خانواده غزل پیشرو ما با تما اعضا این خانواده تنها یک تفاوت با شعر سپید دارد وآن استفاده از وزن در شعر است در حقیقت این تحولی که در قالب غزل اتفاق افتاده به حدی ست که براحتی می توان گقت دیگر چیزی از قالبی که به نام غزل در ادبیات کلاسیک ما بود در غزل پیشرو نمامنده است ودر حقیقت درست تر این است که بگوییم شعر پیشرو ما امروزه دو شاخه ی اصلی دارد شعر موزون و شعر بی وزن

این مسئله  نتیجه گردنکشی و درخشش غزلسرایان بسیاری همچون: استاد شهریار/ منوچهر نیستانی/ حسین منزوی / نوذر پرنگ / سیمین بهبهانی / محمد سلمانی / محمد علی بهمنی / و... در نسل قبل از ما و محمد سعید میرزایی / مجید معارف وند / سید مهدی موسوی / هادی خوانساری / علیرضا عاشوری / سید محمد علی رضا زاده / و این حقیر به عنوان کوچکترین عضواین خانواده /  و ... از دهه ی هفتاد به بعداست که با هر سلیقه و اشتراک و اختلاف هر کدام گوشه ای از سنگینی این بار را تا مقصدی که معلوم نیست تحمل کرده ایم

جریان موسوم به غزل پست مدرن هم یکی از این جریانهاست که دراین چند سال اخیر موافقان و مخالفان بسیاری داشته و دارد و متاسفانه دراین سالها خیلی ها به حواشی این جریان، وتنها تعداد بسیار اندکی از جمله بنده صادقانه به خود این جریان نقد فنی وارد ساخته اند و شاید  به همین دلیل هم در بسیاری موارد این جریان دراین مباحثات پیروز میدان بوده است

در حقیقت بسیاری از منتقدان جریان غزل پست مدرن آدمهای غیر حرفه ایی در ادبیات بودند آنها فقط بلد بودند یا به حواشی شخصی سید مهدی موسوی و دوستانش بپردازند که هیچ ربطی به غزل پست مدرن ندارد یا در بهترین شرایط  خشمگین شده و فریاد برآورده اند که: آقا نمی شود غزل پست مدرن نمی شود و من همیشه با دیدن این نمی شود ها یا آن جوک معروف افتاده ام که یکی از همشهری های ما در جواب این نمی شود صادقانه در چشمهای طرفش نگاه کرد وبا حالت تعجب  گفت : حاج آقا ببخشید ها ولی ما کردیم شد

صالح سجادی / سید مهدی موسوی/ امید صباغ

تنها یکی دوبار بین بنده ومهدی موسوی بحث هایی در مورد ذات این قضیه در فضای مجازی درگرفت که می توانست درنهایت در مشخص شدن میزان حقیقت آنچه غزل پست مدرن ادعا می کند مفید باشد که همه آن بحث ها بلافاصله با سو استفاده ی برخی نامهای مستعار و عده ای فرصت طلب مواجه شده به گونه ای که مجبور شدم قید  بحث و ادبیات و... را بزنم و آبروی خودم را دو دستی بچسبم 

بگذریم غرض اینکه در طول این چند سال که افرادی تمام توان و انرژی شان را در مخالفت با جریان موسوم به غزل پست مدرن صرف گیر دادن به مسائل شخصی این افراد و تمسخر و فحش دادن و از این قبیل برخورد های غیر حرفه ای و غیر انسانی می کردند این بچه ها با کمال آرامش و بی وقفه می نوشتند و می خواندند ودر نهایت موفق شدند  از همین مشغول بودن منتقدان به حاشیه ی این جریان بهترین استفاده را ببرند  و ایرادها و نواقص فراوان خود را تا حدود زیادی مرتفع سازند و حالا دیگر رو برو شدن با غزل پست مدرن برای هر منتقدی کار ساده ای نیست

دیگر نمی توان قیافه ی حق به جانب گرفت و گفت غزل پست مدرن نمی شود چون کم سواد ترین اعضا این جریان هم دیگر بلدند چگونه در برابر این اتهام (که زمانی در نظر برخی ایراد بسیار بزرگی هم بوده ) از خود دفاع کنند به نظر من افرادی که در شعر های سید مهدی موسوی از جمله غزلها غزلمثنوی ها مثنوی ها چهار پاره ها و...همچنین شعر های عاشقانه اجتماعی سیاسی فلسفی و.... دنبال محل تحقق غزل پست مدرن هستند درست به این می ماند که مثلا در  بازوی چپ مهدی موسوی دنبال پاشنه آشیل اش می گردند یعنی اینها نمی توانند تصور کنند که اصطلاح غزل پست مدرن تنها یک نام برای ایجاد تمایز است و بس و هر شاعری حق دارد هر اسمی که می خواهد برای شعرش بگذاردبا این دید یک مثنوی هم می تواند غزل پست مدرن باشد  باید این پرده را کنار زد و نقطه واقعی پاشنه آشیل را دید در ثانی مگر بقیه نامهایی که غزلسرایان غیر از مهدی موسوی تا کنون برای غزل خود گذاشته اند به درستی در غزل شان محقق شده که این یکی نشده باشد نگاه کنید به همین اصطلاح غزل فرم  که یکی از گاف های بزرگ تاریخ غزل  پیشرو می باشد  دوستانی که این نام را بر غزلشان انتخاب کرده بودند ادعا می کردند که چون ما فرم سنتی و کلاسیک غزل را تغییر دادیم و مثلا ارتباط عمودی و روایت در این فرم ایجاد کردیم پس نام غزل ما غزل فرم است غافل از این که غزل به طور کلی و به خودی خود یک فرم ادبی به شمار می آید و اگر تغییراتی در آن داده شود نام درست آن شکل جدید( غزل دفرم) می شود نه غزل فرم یعنی غزلی که از فرم سنتی خود خارج شده وبه اصطلاح دفرمه شده است  واقعیت این است که نود و نه درصد نامهایی که برای غزل پیشرو انتخاب شده کاملا منعکس کننده هویت خود نیستند خلاصه اینکه فکر می کنم زمانش رسیده که این دعواهای احمقانه را پایان دهیم و به طور مستقیم با آثار مهدی موسوی درگیر شویم این کار نیاز مند یک قتل عام است اول باید مهدی موسدی را بکشیم بعد اصطلاح غزل پست مدرن را بعد خواشی این جریان را ودر نهایت خود این جریان را تا شعر مهدی موسوی را عریان شده از تمام تصنعات و حواشی اش که بعضا او و اکثرا خود مان به آن بسته ایم ببینیم و نقاط ضعف و قوتش را نمایان کنیم و بعد این شعر خود بخود نام حقیقی خود را پیدا خواهد کرد

در حقیقت باید روشی تازه و دیدی تعامل گرایانه، جز نگر و متغیر در مقابل این جریان اتخاذ  کنیم  در حقیقت وقتی یکی از منتقدان این جریان مثل من از موضع سکوت یا نفی یا انکار پایین می آید و مثلا خوانشی بر شعری از این جریان می نویسد به منزله قبول موفقیت چنین حرکتی ست هر چند نمی شود این موفقیت را نسبی نامید ولی میزان پذیرش چنین موفقیتی را می توان مرحله بندی کرد و به این پذیرش با دید نسبی نگریست ساده تر اینکه در حیطه ادبیات امروز هر چند همچنان همه چیز قراردادی ست و هر حرکتی هر لحظه امکان تغییر  مرگ یا تحول دارد اما هیچ چیز تصادفی اتفاق نمی افتد مخصوصا برای حرکتی هدفدار و اندیشیده شده بنا براین  برای پذیرفتن یک شیوه و یا مانیفست اتفاق افتادن تنها چند اثر موفق درآن چهار چوب کافی ست و بقیه آن آثار را می توان  برحسب میزان انحراف از معیار ان حرکت در بعد کمی و کیفی با درجه بندی هایی از این دست زیاد یا کم به ان جریان منتسب دانست به زبان ساده تر شاید مثلا با دیدی حرفه ای از میان یکصد اثر غزل پست مدرن تنها ده اثر به معنای واقعی هم غزل و هم پست مدرن باشند اما این به آن معنی نیست که نود اثر باقی مانده به هیچ وجه  غزل پست مدرن نیستند با این دید حتی افراد بد بینی مثل من که معتقدم نود درصد آثاری که تحت نام غزل پست مدرن نوشته شده اند در حقیقت کاریکاتوری از غزل و پست مدرنیسم هستند( و در سطح بالاتر بیشتر به فوتوریسم / اروتیسم/ سوررئالیسم / و حتی گاها رومانتیسم و سانتی مانتالیسم پهلو می زنند تا پست مدرنیسم هم مجبورم نظر به آن ده درصد قبول کنم که جریانی موسوم به غزل پست مدرن که به وجه تسمیه درست غزل پست مدرن هستند  در غزل معاصرفارسی شکل گرفته و بقیه آثار را هم از ابتدایی ترین سطح یعنی نامی اختیاری و در جهت نشان دادن انتساب و تعلق خاطر به این جریان  تا مراحل بالاتر غزل پست مدرن دانست

این هم البته طبیعی ست چرا که حتی اگر از منظر فیزیولوژیک و مراحل رشد ذهنی هم به قضیه نگاه کنیم خصوصیات دوران رشد میزان رشد ذهنی درآن دوران  اجازه نمی دهد که مغز مثلا یک جوان بیست ودو  سه ساله درک درستی از فرم غزل و مکتب فلسفی پست مدرنیسم داشته و بالاتر از آنها به نقطه ی تلفیق این فرم عینی با آن محتوای ذهنی برسد البته این قضیه برای بیشماربه اصطلاح منتقدان بیست و دو  سه  ساله این جریان هم که دراین سالها هی فرت و فرت مطلب علیه این جریان نوشته اند هم صادق است

 

بگذریم من شعر را دوست دارم و شعری را که به معنای واقعی شعر باشد .و  روح و ذهن مرا مدتی عمیقا درگیر خود کند بیشتر، این گونه شعرها حتی اگر از زبان دشمنان من هم سروده شده باشند برایم دوست داشتنی  شعر خوب و متفاوت راهم از هشتاد کیلومتری تشخیص می دهم درست مثل کوسه ای که بوی خون را دراقیانوس . از سید مهدی موسوی شعر خوب زیاد شنیده ام غزل پست مدرن خوب هم زیاد شنیده ام اما بزرگترین مشخصه شعری مهدی تشابه فضا یا بهتر بگویم تشابه لحن و فرم روایت در عین تنوع و فراوانی موضوع است به طوریکه به راحتی می توان شعرش را از دید موضوعی به بخشهای گوناگون دسته بندی کرد و از هر کدام از این دسته ها یک یا دو غزل را تصادفی انتخاب کرد و آنها را نماینده تکنیکی آن بخش معرفی کرد با این اطمینان نسبی که در بقیه غزلهای آن بخش چیزی جز بیان دیگر گونه همین تکنیک ها با شگرد های قابل انتظارنخواهیم دید  به عنوان مثال تعداد زیادی از شعر های مهدی موسوی در عین اختلاف موضوع از تکنیک های مشترکی بهره می برند نگاه کنید به شعر هایی که در آنها بیتهای بسیاری با حروف  (به/ از /و /که)شروع می شوند

 (از/ مثل:

از گربه که یواشکی ِماستمالی است/ از درد شهر مُردم و مُردیده تر شدم/ از شعر تا شعور در این آش ِ شور ِ زور!/ از بچّه ای سوال شده: چند سالت است؟!/ از بالشی که شاهد ِ خون گریه هام بود/ از کنارت کنار زد خود را/ از درخت تو دار زد خود را... )

 

 ( و مثل:

 و قلب گرم شما سنگ و سخت خواهد شد/و رشته های محبّت - که درد می بافد / و دزد توی خیابان و کوچه خواهد ریخت/ و «جعد گیسوی یار» این حقیقت شرقی و...)

 

(به مثل

: به کودکم که نشسته ست در سر و رَحِمت!/ به عشق: پایان بندی ِ روزهای غمت / به افتضاح ترین حالت درونی تو / به رگ زدن هایم روی خواب خونی تو / به پنجره که به مشتی تگرگ چسبیده / پریدن از خوابی که به مرگ چسبیده / به کودکی که به سختی ادامه می دهدم / به دختری که پس از مرگ نامه می دهدم! / به ماه های رسیده به سال و بعد سده! / به کلّ «می دهدم»های توی ذوق زده / به اینهمه چسبیدم که شعرتان بکنم /و...)

 

(که مثل:

 که می شود وسط سینه ات مواد کشید/ که بعد، زیر پتو رفت و بعد داد کشید / که دیر باشم و از چشم هات زود شود/ که مته در وسط ِ مغز من، عمود شود!/ که هی کشیده شوم، در کشاکشت بکشم/ که هرچه بود و نخواهد نبود، دود شود.../ که روز خوب تو در انتظارمان باشد / که در توهّم این دودها ادامه شود/ که نیست باشم و از آرزوت هست شوم/ که به سلامتی یک شکوفه زیر تگرگ/ که به سلامتی گوسفند قبل از مرگ/ که به سلامتی جام بعدی و گیجی/ که به سلامتی مرگ های تدریجی/ که به سلامتی خواب های نیمه تمام/ که به سلامتی من... که واقعا تنهام!...)

 

اشاره کرد شکی نیست که این شعر های مهدی سرشار از تصاویر بکر وتعابیر منحصر بفرد است اما مسئله اینجاست که من مخاطب  قبل از خواندن هر شعر مهدی به خاطر همین سابقه ذهنی می دانم چه اتفاقی خواهد افتاد شعر شروع می شود کلی تصاویر در کلی بیت که با حروف اضافه یا ربط شروع می شوند خواهم خواند و در پایان همه چیز بایک بیت تمام می شود می رود پی کارش

 

 ازطرفی دیگر می توان گفت شعر مهدی موسوی شعری مونولوگ است یعنی مهدی موسوی دوست دارد خودش و تنها خودش در شعرش دیده شود و تنها و تنها صدای خودش در شعرش شنیده شود حتی اگر دهها اسم وشخصیت و  شیئ در شعرش حضور داشته باشند هم وقت پرداختن به آنها دوست دارد خودش از طرف آنها حرف بزند  یعنی مهدی موسوی در شعرش هم مثل زندگی اش آدم منفعلی نیست البته او به هر زبانی مسلط است و می توان در یک شعرش چند زبان مختلف را در کنار هم دید اما در نهایت این خود اوست که از طرف شخصیتهای شعرش به زبان آنها حرف می زند و نمی تواند یا نمی خواهد این مسئله را در شعرش پنهان کند  او هیچوقت از بالاسر شعرش دور نمی شود انگار که او در نقطه ای نشسته و از آغاز تا پایان شعرش با صدای بلند حرف می زند و همه چیز را او به ما نشان می دهد و همه چیز را او در جای خود قرار می دهد یا به هم می ریزد کلمات با یک اشاره او کن فیکن می شوند و او ازبالا نظاره گر این ماجراست حتی در شعر هایی که او در ناامید ترین و خسته ترین شکل ممکن قرار دارد

 

دیگراینکه مهدی موسوی همیشه در شعرش از چیزهایی حرف می زند که در زندگی اش جایگاه خاصی ندارد مثلا او همه جا اعلام می کند که  هر گز اهل سیگار مشروب یا بی مبالاتی جنسی نیست ادعایی که بارها حقیقتش برای ما به اثبات رسیده است با اینهمه تقریبا بخش عمده ای از شعرهایش با کلماتی همچون سیگار و مشروب و س.کس و کلماتی مرتبط با این مسائل آغاز ادامه وپایان می یابند

 

 من از این موارد نه به عنوان ایراد بلکه به دلیل بسامد بسیار بالای این موارد از اینها  عنوان خصیصه های کلی شعر مهدی نام بردم  اما همین خصیصه وقتی بسامدش  به بیش از حد مجاز می رسد وسیله ایی می شود برای حدس شعر مهدی موسوی از دید مخاطب یعنی مخاطب می داند که او چگونه سوژه را شروع می کند ادامه می دهد و به پایان می رساند اینهمه را گفتم تا برسم به این مسئله مهم که با تمام این اوصاف گاهی به شعری ازمهدی موسوی  برمی خوردی که از بیخ و بن با آنچه انتظار داری متفاوت است کلا فضای دیگری را دنبال می کند بیت به بیت باید خواند و کلی حرف می توان درباره اش نوشت و هم از آن خواندن .و هم از این نوشتن لذت برد مثل همین شعر :

 

 

«حسن» آن گوشه نشسته ست که دودی بکند

خسته بر سیخ رود... بعد صعودی بکند!

 

«عاطفه» گوشه ی هال است در آغوش کسی

نه که از سـ-کس... که «مهشید» حسودی بکند!

 

«مریم ِ» مست به دنبال «علی» می گردد

باید آن کار که دیر است به زودی بکند!...

 

 

ضبط روشن شد و یکباره همه کنده شدند

اسم ها در وسط خانه پراکنده شدند

 

جام ها رفت هوا... نوش! [صدایی آمد]

خنده در گریه شده... گریه ی در خنده شدند

 

سر ِ من گیج از اندیشه ی در هستی بود 

زن عقدیم کمی آنور ِ بدمستی بود!

 

لب به لب بود در آغوش کسی کنج اتاق

من پی ِ جاذبه ی فلسفه ام در اخلاق!

 

عشق آن است که از قدرت «من» می کاهد

لذت آن است که او خواسته، او می خواهد

 

بوسه می داد به رحمانیت ِ عامش که...!

من، پُر از لذت ِ دیدن وسط آتش که...

 

خانه از هوش شد و پنجره دیواری شد

زن ِ عقدیم به رقص آمده و ماری شد

 

بعد پیچید در آغوش زنانی دیگر

من به خود آمدم از طیّ جهانی دیگر

 

بسته شد، باز شد و بسته ی لذت، مشتش!

مردی آهسته در آغوش گرفت از پشتش

 

همه راضی و من ِ سوخته بدتر راضی

بعد سیگار درآورد به آتشبازی

 

آتش فندک دلخسته لب ِ سیگارش     

او پی ِ کار خود و جمع، همه در کارش!

 

بَعد رفتیم به مستی ِ اتاقی دیگر

بُعد تنهایی و لذت وسط ِ ما سه نفر!

 

شب سه قسمت شده از چشم و لب بیهوشش

عادلانه وسط مرد و من و آغوشش

 

شب سه قسمت شده از مرد و من ِ در بندش

عادلانه وسط ِ حادثه ی لبخندش

 

حرکت دست و لبش حالت بازی دارد!

شب موهاش سرانجام درازی دارد

 

همه ی فلسفه ها جمع شده در شادی

زن عقدیم، برهنه! وسط ِ آزادی

 

گوشه ای پرت شده غیرتم و تن پوشش

عشق در چشمم و در چشمش و در آغوشش...

 

 

پچ پچ جمع شده توی اتاق بغلی

حسن و عاطفه و مریم و مهشید و علی

 

جمع ِ آماده شده، خنده ی آماده شده

پچ پچ و حرکت سرهای تکان داده شده

 

جمع بیمار، شب ِ بی هدف ِ سرگردان

بحث داغ من و تو باعث ِ خوشحالی ِ شان

 

بحث بدبختی من، بحث ِ تو ِ هرجایی!

باعث حرف زدن در وسط تنهایی!

 

تا دم ِ خانه سر ِ ما هیجان و لبخند

تا فراموش کنند اینهمه تنها هستند

 

بعد مسواک زدن، توی توالت ریدن

بعد بی حرف زدن پشت به هم خوابیدن...

 

 

فلسفه خواندن ما در وسط تختی که... 

بُهت و ترسیدن ِ از اینهمه خوشبختی که...

 

نقشه ی فانتزی و تجربه هایی تازه

عشق و دیوانگی ِ درهم و بی اندازه

 

خواب من روی کتاب و صفحات ِ باقی

پایبندی تو به نسبیت ِ اخلاقی!!

 

خانه ای ساخته از عشق و کتاب و کاغذ

بغلی سفت تر از سفت تر از سفت تر از...

 

طرح انسانی یک حسّ فراانسانی

طرح لبخند تو در خواب و شب طولانی...

 

این شعر به ومعنای واقعی کلمه یک اثر تلفیقی تمام عیاراست هم از بعد محتوا و هم از بعد زبان و هم از بعد ساختار و فضا  درحیطه ی محتوا شعر تلفیقی ست از تفکری عرفانی به معنای شرقی اش و اشارات و رگه هایی فلسفی  از نوع غربی  اتاقی که تعدادی آدم اعم از زن و مرد درآن نشسته اند را می توان یک نمونه ی فشرده از  جهانی فرض کرد که ما درآن زندگی می کنیم و دکمه ی ضبطی را با فشار دادن آن همه چیز کنده و پراکنده می شود در حقیقت همان اشاره بار تعالی ست همان (کن) که همه چیز را (فیکن) می کند و هستی بی اختیار به همان اشاره کن یا همان دکمه ضبط بسته است همان اعتقادی که ما در عرفان شرق می بینیم و از منظر فلسفه هم شاعر گاه و بیگاه صراحتا با به کار بردن کلمه فلسفه  و گاها در پرده مخصوصا هنگامی که اززن عقدی اش حرف میزند تعلق خاطر شعرش را به آن نشان می دهد همینطور فضاهای یاس آلود و گاها نیهیلیستی اواخر شعر گواه این مدعاست

 از بعد زبان شعر در دو دنیای متفاون زبانی خلق شده است بیتهایی مثل: (جام ها رفت هوا... نوش! [صدایی آمد] / خنده در گریه شده... گریه ی در خنده شدند / یا حرکت دست و لبش حالت بازی دارد!/ شب موهاش سرانجام درازی دارد/ درکنار ابیاتی مثل: بعد مسواک زدن، توی توالت ریدن/ بعد بی حرف زدن پشت به هم خوابیدن

از بعد فضا تلفیق فضای عینی و رئال را درکنارفضایی ذهنی و سوررئال در چند بیت آغازین شعر با یک فضای کاملا رئال و توصیف صرف روبرو هستیم که ناگهان با فشار دکمه play  ضبط فضای شعر به حالتی انتزاعی و سیال و سوررئال منتقل می شود و این رفت و برگشت فضا از عینی به ذهنی و ذهنی به عینی به شکل هنرمندانه ای تا پایان کار ادامه پیدا می کند

بلافاصله بعد از خواندن این شعر یاد غزلی از مولانا افتادم که از لحاظ پرداخت سوژه و ساختار غزل شباهت آشکاری با هم دارند

قبل از ادامه بحث عرض کنم که این اواخر مد شده است که برخی منتقدان و اساتید شعر به دلایلی هنوز برایم مشخص نیست هندوانه ای به مراتب بزرگتر و سنگینتر از ظرفیت زیر بغل برخی شاعران زیر بغل شان می گذارند و شعر برخی شاعران جوان رابدون هیچ دلیل مشخصی در شعر آنان و با توجیه ها و شیوه های عجیب و غریب و حیرت آوری شبیه یا هم پای غزلهای شاهکار برخی از ابرقدرتهای مسلم غزل کلاسیک یا معاصر مان قلمداد می کنند بدون در نظر گرفتن اینکه این اقدام چقدر می تواند در انحراف ذهن شاعران تازه کار و جوانتر در انتخاب الگوی سالم برای شروع شعرشان موثر باشد این را گفتم تا دو مطلب برای مخاطب این مطللب مشخص شودیکی اینکه برای  برای مطالبی که در ادامه خواهد آمد دلیل و مدرک دارم و از روی معده حرف نمی زنم دوم اینکه این مقایسه هرگز به این معنا نیست که معتقدم شعر مهدی موسوی در حد شعر مولانا رشد کرده است و اگر در میان غزلسرایان همنسل خود مان بگردیم شاید غزل های بسیاری یافت شود که از ابعاد مختلف با برخی غزلهای بزرگان شعر فارسی هم شکل باشند البته این شباهت با تقلید خیلی فرق دارد

 

بگذریم ابتدا غزل مولانا را با هم می خوانیم

 

داد جارویی به دستم آن نگار

گفت:؟«زین دریا برانگیزان غبار»

 

باز آن جاروب را زآتش بسوخت

گفت:«کز آتش تو جاروبی بر آر»

 

عقل جاروب ونگار آن پیر کار

باطنت دریا وهستی چون غبار

 

آتش عشقت چو سوزد عقل را

باز جاروبی ز عشق آید به کار

 

کردم از حیرت سجودی پیش او

گفت:«بی ساجد سجودی خوش بیار»

 

آه،بی ساجد سجودی چون بود

گفت:«بی چون باشدوبی خار خار»

 

گردنک را پیش کردم گفتمش:

«ساجدی را سر ببر با ذوالفقار»

 

تیغ تا او بیش زد سر بیش شد

تا برست از گردنم سر صد هزار

 

من چراغ وهر سرم همچون فتیل

هر طرف اندر گرفته از شرار

..........

خاک وآب از عکس او رنگین شده

جان بتازیده به ترک وزنگبار

 

روز رفت وقصه ام کوته نشد

ای شب وروز از حدیثش شرمسار

 

شاه شمس الدین تبریزی مرا

مست می دارد ز جام بی خمار

دکتر رضا براهنی در جلد اول مجموعه سه جلدی ارزشمند خود طلادرمس این غزل را مفصلا مورد بررسی قرار داده و معتقد است این غزل را می توان از اولین نمونه های سور رئالیسم در ادبیات دانست که به نظر من حرف بی جایی نیست

البته غزلهایی از این دست در دیوان مولانا زیاد است مثل این غزل:

چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون 

دلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند جیحون

چه دانستم که سیلابی مرا ناگاه برباید

چو کشتی ام دراندازد میان قُلزُم پرخون ...

 

اما غزل جارو فضای وهم انگیز پررنگتری دارد ودیالوگی که استخوان بندی این غزل را تشکیل می دهد به سیالیت روایت کمک می کند و  چندان ازآن سوز و حال عارفانه خاص مولانا درآن خبری نیست

 

بگذریم دلایل مختلفی می توان برای این تداعی ذهنی آورد  وزن شعر مهدی(فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن) وزنی ست به اصطلاح خیزابی که بیشترین شاهکارهای مولانا در چنین وزنهای سریع و آهنگین  سروده شده است  روشن شدن ضبط و از جاکنده شدن اسمها(رقصیدن همه) یاد آور همان سماعی ست که مولانا بدان منتسب است فشاردکمه play   و فرود آمدن چکش زرگر در بازار که مولانا را از اذان ظهر تا اذان مغرب به رقص و سماع واداشته است

مهدی موسوی در نشانه گذاری های تشابه سازنده بین این شعر و فضای شعری مولانا پارا از این هم فراتر می گذارد وبا این مصرع(خنده در گریه شده... گریه ی در خنده شدند) اشاره ی مستقیمی به غزل (خنده بدم گریه شدم گریه بدم خنده شدم ...) مولانا می کند تا من مخاطب بدانم که اینهمه نشانه عمدی ست و مهدی هم آگاه است که چکار دارد می کند اما همه اینها نشانه هایی هستند که درنهایت می توانند کلیت شعر مولانا را به ذهن من مخاطب متبادر کنند و چرا من از میان آنهمه غزلهای مولانا که شعر مهدی ظاهری شبیه تر به آنها دارد این غزل گمنام با این وزن متفاوت به ذهنم می رسد؟ جواب برمی گردد به همان نظر دکتر براهنی راجع به این شعر مولانا  این دو شعر هردو در فضایی سور رئال اتفاق افتاده اند فضایی که گویی به یک خواب شبیه است خوابی شاعر هیچ از آن سر درنیاورده و قدرت فراموش کردنش را هم ندارد و تنها راه برای آرام شدنش را در بیان این خواب وفریاد زدن آن می بیند خوابی که همه جا با اوست در خانه در شهر در توالت رخت خواب و این خواب آنقدر با شاعر یکی شده که دیگر نمی داند الان که دارد شعر می نویسد یا حرف می زند یا می رقصد و دستشویی می رود دارد خواب می بیند یا موقعی که می خوابد و خواب می بیند  کدام بیداری ست و کدام خواب و نکند زندگی خود یک خواب بلند باشد که در طول این خواب هزاران بار خوابیدن و بیدار شدنمان را خواب می بینیم و نکند مرگ لحظه ی بیداری واقعی ما از این خواب بزرگ و وحشت آور باشد

در غزل مولانا هم چنین است از شروع مصرع دوم غزل  کاملا مشخص می شود که مولانا یک خواب را تعریف می کند در مصرع اول (داد جارویی به دستم آن نگار) یک اتفاق طبیعی و ساده می افتد اما بلافاصله در مصرع دوم می خوانیم (گفت زین دریا برانگیزان غبار) یعنی به محض اینکه (نگار)دهان بازمیکند همه چیز تغییر می کند و هم شاعر وهم مخاطب به ناگهان خود را درکابوسی عمیق در میان دریا می یابند همان پرتابی که مهدی را از وسط خانه به میدان آزادی منتقل می کند از هر دو شعر مصرع هایی انتخاب کرده ام که معتقدم از بعد زمان و مکان و حس و نوع نسبت مصرع ها با راوی و خود شعر بی شباهت به هم نیستند

 

 

من به خود آمدم از طیّ جهانی دیگر

من چراغ وهر سرم همچون فتیل

سر ِ من گیج از اندیشه ی در هستی بود

 

 

عشق آن است که از قدرت «من» می کاهد

باز جاروبی ز عشق آید به کار

 

 

آتش عشقت چو سوزد عقل را

آتش فندک دلخسته لب ِ سیگارش

باز آن جاروب را زآتش بسوخت

 

پچ پچ و حرکت سرهای تکان داده شده

تا برست از گردنم سر صد هزار

 

بوسه می داد به رحمانیت ِ عامش که...!

خاک وآب از عکس او رنگین شده

 

 

روز رفت وقصه ام کوته نشد

ای شب وروز از حدیثش شرمسار

طرح لبخند تو در خواب و شب طولانی...

بعد مسواک زدن، توی توالت ریدن

 

 

این دو شعر شاید از بعد فصا و نوع طرح مفاهیم با هم متفاوت باشند اما از لحاط شیوه روایت و عناصر بکارگرفته برای طرح موضوع و به عبارتی دیگر از لحاظ ساخت و فضای کلی بسیار به هم شبیه اند و همانطوریکه در بالا اشاره کردم نشانه هایی در متن گنجانده شده تا مخاطب را به این شباهت رهنمون کند هر دو شعر در روز اتفاق افتاده و در شب تمام می شوند (روز رفت وقصه ام کوته نشد/ طرح لبخند تو در خواب و شب طولانی...)در هردوی این شعرها کلماتی مانند (شب / سر / آتش / من / عشق / و...) نقشی اساسی در متن به عهده دارند هردوی این شعر ها حاوی سئوالهایی هستند که ناگهان برروح شاعر وارد آمده و شاعر جوابی بر آنها نیافته است و همین حیرت از سئوال است که نقطه آغاز شکل گیری این دو شعر است و البته این حیرت همان حیرتی ست که فلسفه ازآن آغاز شده است هر دوی این شعر ها درآغاز با فضایی کاملا رئال عینی شروع می شوند وبه یکباره به فضایی ذهنی می روند در شعر مهدی سه بیت آغازین :

 

«حسن» آن گوشه نشسته ست که دودی بکند

خسته بر سیخ رود... بعد صعودی بکند!

 

«عاطفه» گوشه ی هال است در آغوش کسی

نه که از سـ-کس... که «مهشید» حسودی بکند!

 

«مریم ِ» مست به دنبال «علی» می گردد

باید آن کار که دیر است به زودی بکند!...

 

ودر شعر مولانا در همان مصرع اول:

 

داد جارویی به دستم آن نگار

 

در شعر مهدی همانطوریکه گفتم دکمه ی ضبط و صدای موسیقی یی که از بلندگوی ضبط بلند می شود همه چیز را به هم می ریزد گویی که این بلند گوی ضبط همان سور اسرافیل است 

اما در شعر مولانا همه چیز با گفت نگارتغییر می کند همان گفتی که می توان همان (کن) عرفان را از آن دریافت کرد که هستی ازآن آغاز شده است گویی که این دو شعر یا این دو فرد در آغاز و پایان هستی ایستاده اند و یکی اشاره ی خلقت را می بیند و فریاد می زند و دیگری شیپور قیامت را

 

شاید به همین دلیل شعر مولانا در سطح ساخت متن از شعر مهدی یکدست تر و منسجم تر است در شعر مهدی عناصر از به هم ریختگی ملموس و وحشتناکی رنج می برند به هم ریختگیی که حتی در پایان متن وآرامش بعد از طوفان هم ملموس است همه چیز در وسط متن پراکنده است و همه چیز آگاهانه و دقیق پراکنده است درست مثل پایان هستی همان هستی ای که در اتاقی فشرده شده است

 

در ابتدای خواندن این شعر مهدی پایان بندی شعر را اصلا نمی پسندیدم که احساس می کردم طبق ساخت کلی کار شعر نباید اینگونه تمام شود به دلیل این بیت :

 

بعد مسواک زدن، توی توالت ریدن

بعد بی حرف زدن پشت به هم خوابیدن...

به نظر من این شعرباید همینجا تمام می شد چو منطقی نیست که دو نفری که پشت به هم میگیرند و می خوابند درست در بیت بعدی رو همان تخت دوباره بنشینند وباهم فلسفه

 

فلسفه خواندن ما در وسط تختی که...

بُهت و ترسیدن ِ از اینهمه خوشبختی که...

 

بخوانند هنوز هم براین عقیده ام شاید اگر بیت (بعد مسواک زدن...) از شعر حذف میشد این مشکل برطرف می شد کلا با این بیت مشکل دارم و آن را نتیجه لجاجت و اصرار مهدی درآوردن برخی کلمات در شعرش می دانم در صورت حذف این بیت آخرین بیت شعر هم که بیت بسیار زیبایی برای پایان بندی این شعر است بیشتر برجسته خواهد شد در بیت آخر:

 

طرح انسانی یک حسّ فراانسانی

طرح لبخند تو در خواب و شب طولانی...

 

(تو) همان تویی نیست که در کل شعر آن را به عنوان زن عقدی شاعر و یا دیگر ما به ازا های بیرونی موجود در شعر اطلاق می شود این تو همان تویی ست که به مولانا می گوید: ( زین دریا برانگیزان غبار)

 

در مورد این شعر خیلی بیشتر از اینها می شود صحبت کرد اما می دانم که خواننده ی این مطلب اگر یک حرفه ای در ادبیات باشد آنها را و بیشتر از آنها را در متن خواهد یافت هدف از نوشتن این مطلب هم همین بود یعنی تلاش برای تغییر ذاویه دید  ذهنیت و کلا نوع خواندن شعر مخاطب نسبت به شعر به طور کلی و برخی شعرهای مهدی به طور جزئی  مطمئنم خیلی از شاعران بعد از خواندن این شعر آن یک شعر مثل دیگر شعر های مهدی موسوی پنداشته اند چنین افرادی نه این شعر مهدی را فهمیده اند و نه دیگر شعرهای مهدی را و معتقدم آنها این مشکل را نسبت به خیلی دیگر از شاعران و آثار دارند یعنی درست شعر خواند را بلد نیستند و پیش زمینه ی ذهنی خود و شخصیت شاعر را هم به این کم سوادی می افزایند درنهایت این خودشان هستند که از لذت بردن از خیلی از شعرهایی که آن را شعر نمی دانند محروم می شوند

 

با احترام

صالح سجادی

 

20/10/90

 

نوشته شده در چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت 10:12 توسط صالح سجادی|

 

تنهایی در لوله بخاری

 

نگاهی به مجموعه داستان «امروز شنبه» نوشته‌ی یوسف انصاری

 

یوسف را اولین‌بار در جلسات شعر تبریز دیدم، با این مشخصه که او هرگز در این جلسات شعر نمی‌خواند؛ بعد از مدتی باهم صمیمی شدیم و او هراز گاهی بعد از اتمام جلسه در راه برگشت مرا به شنیدن شعری از خودش دعوت می کرد و تا آنجا که به خاطر دارم در شعرهایش رد پایی از حجم «یدالله رویایی» و بازی‌های زبانی به شیوه‌ی «رضا براهنی» دیده می‌شد، اما هر مخاطب حرفه‌ایی بعد از شنیدن شعرهایش پی می‌برد که او یک ادبیات‌چی حرفه‌ای‌ست، اما ذاتا دغدغه‌ای جز شعر دارد. طولی نکشید که فهمیدم او به طور تخصصی داستان کار می‌کند ولی چون چندان رضایتی از سطح علمی جلسات داستان نداشت ناچار در جلسات شعر شرکت می‌کرد؛ طولی نکشید که عشق به دنیای داستان او را از تبریز به تهران کشاند و با پیشرفت خیره کننده خود خیلی از ما را که اعتقاد داشتیم کار اشتباهی کرده متقاعد کرد که بیراهه نرفته است. حال او یک چهره‌ی مطرح داستان در میان هم نسلان خود به حساب می‌آید و با تمام سختی‌هایی که تحمل می‌کند سرسختانه پیش می‌رود. دوماه بیشتر از تولد اولین مجموعه داستانش (امروز شنبه) نمی‌گذرد و در همین مدت کوتاه هم نقدها و یادداشت‌های بسیاری بر این کتاب نوشته شده است که در نوع خود قابل توجه است. 

هر کس از زاویه‌دید خود این مجموعه را رسد کرده است که البته بیشتر نقدها از زاویه دید تکنیک‌های داستانی بوده است، اگر چه «امروز شنبه» از بعد تکنیک‌های داستانی بسیار غنی‌ست اما به نظر می‌رسد برای شناخت دنیای داستان‌نویسی یوسف باید پرده‌ی تکنیک و فرم را کنار کشید و واقعیت‌های نهفته در لایه‌های درونی داستانها را بررسی کرد؛ یعنی من بر این باورم در هر داستان خرده هدفی نهفته است که علیتی بر این تکنیک‌ها حاکم می‌کند، و این خرده اهداف در کل کتاب هدفی عمده را مدنظر قرار داده اند و می‌خواهند مخاطب را به‌طور ناملموس به آن طرف سوق بدهند. در حقیقت کل داستان را به صورت میدان دوی امدادی می‌بینم که هر داستان چوب  هدف کلی را به میزان معین با خود حمل می کند و به دونده‌ی بعدی که همان داستان بعدی می‌باشد می‌رساند تا در نهایت و سرگشتگی انسان امروزی را به نمایش بگذارد که از هیچ کار خود مطمئن نیست، دوست دارد و ندارد، تنها هست و نیست، خوب است و نیست، بد هست و نیست، می‌اندیشد و نمی‌اندیشد، می‌کشد و نمی‌کشد، می‌میرد و نمی‌میرد  و در حقیقت و حتی در نهایت به بودن و نبود خود هم شک می کند، و مانده است که اگر انسان دیروزی می‌گفت: من می‌اندیشم پس هستم او برای اثبات وجود خود جه دلیلی را بیاورد؛ در حقیقت این مجموعه داستان، من‍ مخاطب را به این سؤال می‌رساند که: من چه‌کار می‌کنم که نشانه‌ی هستی من باشد؛ این مجموعه داستان از این دیدگاه یک مجموعه داستان نیست، یک داستان نیمه بلند است که هر یک از داستان‌ها را می‌توان فصل‌های آن داستان فرض کرد. البته این نوع بررسی برای کسی که حیطه‌ي تخصصی‌اش شعر است کار راحتی نیست اما شاید برای منی که سال‌هاست یوسف را از نزدیک می‌شناسم چندان دور از دسترس نباشد.

 یکی از امتیازات این داستان‌ها قدرت در شخصیت‌پردازی آن‌هاست؛ شخصیت‌های داستان‌ها به قدری ملموس و ماهرانه طراحی شده‌اند که مخاطب به راحتی با آن‌ها ارتباط برقرار مي‌كند و گاها هم با آن‌ها هم‌ذات‌پنداری می‌کند. این شخصیت‌ها در کلیات بسیار شبیه به هم‌اند؛ گویی یک شخصیت است که در فضاها و دنیا‌های مختلفی به کار گرفته می‌شود اما همین شخصیت‌ها گاها با یک رفتار و حرکت کوچک به کلی خود را با دیگر شخصیت‌های داستان متمایز می‌کنند؛ برای بیان بهتر کلید ورود به این داستان‌ها، شخصیت‌های آن است. این شخصیت‌ها شبیه اجزا پازلی هستند که با مهارت از هم پاشیده شده است؛ یعنی این پازل به شکلی در طول مجموعه به هم ریخته که مخاطب با مقایسه‌ی این شخصیت‌ها و پی بردن به روابط علی و معلولی، که در کل داستان حاکم است، می‌تواند آن پازل را به شکل صحیح بچیند. در این تلاش علاوه بر روابط حاکم در هر داستان روابط حاکم بین خود داستان‌ها با یکدیگر هم بسیار اهمیت دارد؛ اما کشف همین روابط هم در دریچه بررسی شخصیت‌های داستان مقدر است. برای رسیدن به این کلید نیاز به بررسی مستقل شخصیت‌های داستان و نقاط مشترک و تفاوت‌های آنها داریم. در کل‍ این مجموعه صرف نظر از شخصیت راوی دوازده شخصیت اصلی داریم که داستان حول آن‌ها می‌چرخد، به شرح زیر:

 

1 - داستان  برف

 

آقای بهبودی معلم روستایی‌ست که داستان در آن اتفاق می‌افتد. ظاهرا او خود اهل همان روستاست اما در شهر زندگی می‌کند؛ چون همسرش طیبه، به دلایلی حاضر نیست در روستا بماند او ناچار صبح به روستا می‌آید و ظهر به شهر برمی‌گردد و این رفت‌وآمد در زمستان برای او بسیار مشکل می‌شود و داستان هم در یکی از این رفت وآمدها در اوج برف زمستان اتفاق می‌افتد، زمانی که همسرش حامله است و او نمی‌خواهد او را تنها بگذارد و علیرغم خواهش اهالی روستا به راه می‌افتد. او ظهر از روستا خارج می‌شود، نصف شب زنش خبر می‌دهد که هنوز نرسیده است، فردا غروب زمانی که به‌ قول نویسنده: آفتاب پشت کوه نرفته بود، با وضعی آشفته برمی‌گردد زمانی که بدبختی‌اش شروع شده بود.

 

 

2 – داستان آرایشگر

این داستان دو شخصیت اصلی دارد

الف – داود یا همان آرایشگری که بعد از مرگ پدر مسئولیت خانواده با اوست کار و کاسبی‌اش چندان تعریفی ندارد و عمرش درآرایشگاه می‌گذرد امکان ازدواج  با دختری که با او ارتباط دارد برایش فراهم نیست و او به دنبال قطع ارتباط با اوست آن‌هم درحالی که طرف مقابل یعنی همان دختر به هر شکلی نمی‌خواهد داود را از دست بدهد و می‌خواهد زودتر ازدواج کنند.

ب– مریم دوست داوود دانشجوی شهرستانی‌اي که در خوابگاه زندگی می‌کند و ظاهرا احساس می‌کند که از داوود حامله است یا شاید هم ترفندی‌ست تا او را وادار به ازدواج کند. او از هر فرصتی برای نزدیک شدن به داوود استفاده می‌کند حتی اگر این فرصت چند دقیقه بالا و پایین رفتن با آسانسور در طبقات یک ساختمان باشد. ظاهرا او هم حس کرده که این رابطه در سراشیبی از بین رفتن است.

 

3 – داستان عروسی

غلامعلی فراش مدرسه ای‌ست در یک شهر کوچک. به سبب نوع زندگی‌اش در کانون توجه اهالی محل قرار دارد. او تمام عمر خود را در مدرسه گذرانده و هیچکس به درستی نمی‌داند او اهل کجاست و کس وکاری ندارد. او حالا حدودا پنجاه سال دارد. اهالی گیر دادند که او ازدواج کند او یک روز به اصرار مدیر مدرسه بعد از سال‌ها چند روز به مرخصی می‌رود و بعد از برگشتن شایع می‌شود که او ازدواج کرده و فلان روز قرار است عروسش را بیاورند اما...

 

 

 

4 – داستان امروز شنبه

این داستان هم دوشخصیت دارد

الف – مهندس سعادت مردی که ازدواج ناموفق خود رنج می‌برد او ظاهرا همسری درون‌گرا و بیمار دارد که دچار توهم می‌شود یا موجوداتی شب‌ها او را آزار می‌دهند ماموریتی که از طرف محل کارش برای رفتن به جزیره کیش به او واگذار می‌شود این امید را در دل او زنده می‌کند که شاید با دور شدن از شهر محل زندگی این مشکلات برطرف شود اما او در این سفر همسرش را به کلی از دست می‌دهد.

ب – ژیلا همسر مهندس سعادت که بعداز گذراندن سال‌هایی سخت بعد از ازدواج با مهندس یک روز برای همیشه گم می‌شود و تنها لباس‌های او را کنار دریا پیدا می‌کنند و یادداشت‌هایی که از او به جا مانده است و ما تنها یک سطر از آن یادداشت‌ها را می‌دانیم: (امروز شنبه فهمیدم ناصر مردی که فکر می‌کردم نیست.)

 

5 – داستان کله‌ی گنجشک

این داستان جزو معدود داستانهای کتاب است که شخصیت‌های زیادی درآن دیده می‌شوند (ناصر/عادل/ مصطفا/ پدر/ مادر/ و... اما در اینجا هم مثل تقریبا مثل بقیه کتاب داستان حول یک شخصیت می‌چرخد پسر بچه‌ای به نام سلمان که با وجود رسیدن به پنج سالگی هنوز زبان باز نکرده است.

 

6 – دیوار به دیوار

در این داستان هم دوشخصیت اصلی وجود دارد

الف – آرایشگری که به خاطر فرار از خدمت در زندان تبریز به سر می‌برد

ب – مردی که معلوم نیست به چه جرمی زندانی شده و می‌خواهد همه چیز زندان را تجربه کند از سلول انفرادی گرفته تا فرار

 

7 – داستان سگسار

در این داستان سه شخصیت اصلی وجود دارد

الف – مهندس ارانی صاحب کارخانه چرم‌سازی که علاقه شدیدی به سگ و به جان هم انداختن سگ‌ها دارد و ما هیچ چیز دیگری جز این از او نمی‌دانیم.

ب – صالح که به نوعی پادوی مهندس است و سگ‌های نیمه‌جانی را که در مبارزه‌های ترتیب داده شده توسط مهندس ارانی از پا افتاده‌اند گوشه‌ای خارج از کارخانه دفن می‌کند او منفور اهالی آن منطقه است و خود نیز از کارش راضی نیست

پ – دکتر درمانگاه که در اینجا راوی داستان هم هست و مثل بقیه داستان‌های یوسف راوی چه دانای کل باشد چه یکی از شخصیت‌های داستان نقشی در داستان ندارد و داستان محوریتی به عهده‌ی وی نگذاشته است در بررسی بنده هم این داستان دو شخصیت اصلی دارد مهندس و صالح.

 

8 – داستان اسماعیل

این داستان هم دو شخصیت دارد

الف – پیرمردی که از خارج به دنبال برادرش آمده و زمانی نظامی بوده و ما از اسم او خبر نداریم

ب – اسماعیل برادر پیرمرد که سال‌ها پیش توسط برادرش یعنی همان پیرمرد نظامی به تیمارستان سپرده شده است

 

در تمام این هشت داستان دوازده شخصیت عمده وجود دارد که قصد دارم از دو منظر این شخصیت‌ها را بررسی کنم

 

1 – تفاوت‌ها

شخصیت‌های مجموعه داستان امروز شنبه تفاوت‌ها و شباهت‌های ملموسی با هم دارند که بدون شک همه‌ی اینها پیش‌اندیشی شده و از پیش طراحی شده است و نویسنده داستان هدفی را از چنین کاری در نظر داشته و به همین دلیل هم در ابتدای این متن عرض کردم که داستان‌ها همه با هم در ارتباط‌اند تا مفهوم و فضایی کلی و منسجم را در نهایت پیش روی ما قرار دهند برای رسیدن به این مسئله ابتدا می‌بایست این تفاوت‌ها و شباهت‌ها بررسی گردد.

 

آقای بهبودی اولین شخصیت داستان است. از خصوصیات اخلاقی او چیزی نمی‌دانیم او هر روز صبح به مدرسه می‌آید و بعد از ظهر برمی‌گردد چون زن و خانه و زندگی‌اش در شهر است اما از منظری دیگر او درحال فرار است این فرار را می‌توان برای رسیدن به دوچیز دانست: فرار از تنهایی خود و خارج کردن همسرش از تنهایی او به هر قیمتی باید به شهر و پیش همسرش برگردد و حامله بودن همسرش بهانه است؛ او از تنهایی خود فرار می‌کند وگرنه در شرایطی که خطر مرگ تهدیدش می‌کند می‌تواند یک شب در روستا بماند و مثلا کسی از فامیل‌های زنش یا یکی از همسایه‌ها را بفرستد تا یک شب پیش زنش بماند. این تحلیل ما را بیشتر به سمت شخصیت مضطرب و ترسوی بهبودی سوق می‌دهد برعکس غلامعلی دیگر شخصیت مدرسه‌ای کتاب که سال‌هاست در تنهایی و آرامش یا به نوعی یاس و سکون عمرش را در مدرسه‌ای سر کرده است و برای فرار از این وضعیت هم عملا هیچ کاری نمی‌کند او درگیر نوعی واپس‌خوردگی روحی‌ست هیچ چیز او را ذوق زده یا مضطرب نمی‌کند و به هیچ وجه قصد ترک مدرسه، یعنی آن وضعیت را هم ندارد، برعکس بهبودی که مدام از مدرسه می‌گریزد.

داوود آرایشگری که یک زندگی یک‌نواخت و کسل او را زمین‌گیر کرده در حدی که حتی عامدانه سعی می‌کند هر عاملی را که می‌تواند او را از این وضعیت خارج کند از خود دور می‌کند مثل دوست دخترش مریم بر عکس آرایشگر داستان دیوار به دیوار که شوق زندگی و جوانی و ازدواج دارد و برای رسیدن به اینها چندین بار از خدمت فرار می‌کند و به خاطر همین قضیه هم زندانی‌ست/

تنها دو زن جزو شخصیت‌های اصلی این مجموعه هستند. ژیلا و مریم كه هر دو هم از لحاظ شخصیت و رفتار در نقطه‌ی مقابل هم قرار دارند. مریم دختری ست سرزنده، داود را دوست دارد و شوق زندگی در او زنده است اما او هم از یک چیز رنج می‌برد: هراس از دست دادن؛ او دختری فوق العاده نیست زیرا اگر بود به جای دوستی با یک آرایشگر معمولی حتما دل یکی از هم دانشگاهی‌هایش را می‌ربود، ترس مشخصه‌ی اصلی شخصیت مریم است، ترس از دست دادن، ترس حامله شدن، ترس طرد شدن از سوی هم اتاقی‌هایش به خاطر وضعیت مادرش و... برعکس او ژیلا زنی منزوی و درون‌گراست؛ میل به از دست دادن و رها شدن دارد، او به قول خودش پی‌برده که: ناصر مردی که فکر می‌کرده نیست و به همین دلیل از زندگی‌اش دلسرد شده و همسرش ناصر هم نمی‌خواهد او را از دست بدهد، درست برعکس داوود که دنبال بهانه‌ای برای قطع ارتباط با مریم است ژیلا به هر قیمتی که شده می‌خواهد از دست وضعیت فعلی‌اش یا به عبارت بهتر از دست ناصر خلاص شود و دست آخر هم خود را به دریا می‌سپارد درست مثل (سارای) بانوی افسانه‌ای آذربایجان که برای فرار از وضعیت تحمیل شده به او یعنی ازدواج اجباری با «خان» خود را در (آجی چای) رها می‌کند و برای همیشه گم و غیرقابل دسترس می‌شود.

 

 

در این مجموعه دو شخصیت  هم داریم به نام‌های اسماعیل و سلمان پسر بچه‌ای که علیرغم شش سالگی زبان باز نکرده و به تبع آن از قدرت برقراری ارتباط با اطرافیانش عاجز است؛ تب‌ها و هذیان‌های شبانه‌ هم ناشی از همین ضعف اوست؛ او مدام به هر کاری دست می‌زند تا بتواند حرف بزند مثل خوردن کله گنجشک. در نقطه‌ي مقابل اما اسماعیل با وجود این‌که می‌تواند حرف بزند به کلی سکوت کرده و از برقراری ارتباط با اطرافیانش بی‌زار است؛ او گوشه‌ی اتاقی می‌نشیند و از پنجره روبه‌رو به بیرون خیره می شود اما منتظر کسی نیست او خودش را در خودش گم کرده و در حقیقت منتظر خودش است.

در این مجموعه دو مهندس هم داریم: مهندس ناصر همسر ژیلا و مهندس ارانی صاحب کارخانه چرم سازی. همسر ژیلا برای فرار از وضعیت سردرگمی و تنهایی‌اش به شهری شلوغی - استانبول- و به پسرخاله‌اش پناه می‌برد. او در حقیقت آدم منفعلی ست، او تسلیم شده است، او آدم بزدلی‌ست که از ترس روبه‌رو شدن با خانواده‌ي ژیلا به کشوری دیگر فرار کرده تا قضیه‌ي طوری جلوه داده شود که آنها هردو گم شده‌اند؛ البته این ترس ممکن است دلیل دیگری هم داشته باشد؛ و برعکس او دیگر مهندس کتاب یعنی مهندس ارانی آدم منفعل و ترسویی نیست؛ او با به جان هم انداختن سگ‌ها در حقیقت تنهایی‌اش را به مبارزه می‌طلبد، تنهایی‌اي که مهندس سعادت را به کلی از پا درآورده است. از رفتار مهندس ارانی چنین برمی‌آید که گذشته‌ی تلخی داشته، گذشته‌ای که او را خشن و ستیزه‌جو بار آورده است، گذشته‌ای که یقه‌ی او را گرفته و تا مرز حیوان شدن پیش می‌برد و در نهایت برای او سرنوشتی شبیه (مش حسن) در فیلم «گاو» رقم می‌زند، البته به شکلی تلخ‌تر و چندش‌آورتر.

 و شاید برعکس پیرمرد نظامی که به کشور برمی‌گردد تا با ترسش رودر رو بایستد و به این درد پایان دهد او از کشور می‌گریزد.

شخصیت‌های دیگر این مجموعه هم خصوصیت‌هایی متفاوت از هم دارند که همان‌طوری که گفتم این تفاوت‌ها را نویسنده در یک سطر یا بیان یک حالت از شخصیت‌ها ماهرانه به شکل کد به ما نشان می‌دهد.

یکی میل به تجربه کردن هر چیزی به هر قیمتی دارد، مثل زندانی‌ای که برای همیشه فرار کرد؛ یکی در دوراهی انتخاب گیر کرده است مثل صالح و یکی که ما هنوز هم نمی‌توانیم بفهمیم که چه انتخابی کرده است و ....

اگر دقت کرده باشید این تفاوت‌ها کاملا آگاهانه و دوبه‌دو و به شکل دو شخصیت در نقطه‌ي مقابل هم از لحاض رفتاری در این مجموعه طراحی شده‌اند. تفاوت زن‌ها،  تفاوت مهندس‌ها، تفاوت مدرسه‌ای‌ها، تفاوت لال‌ها، تفاوت آرایشگرها و... که قطعا این قضیه تصادفی نیست و نویسنده از این شکل طراحی هدفی را دنبال می‌کرده که لازمه‌ی رسیدن به آن هدف یا نزدیک شدن به آن موشکافی این تفاوت‌ها و شباهت‌هاست.

 

2 – شباهت‌ها

شخصیت‌های این مجموعه در عین تفاوت‌های عمده‌ای که با هم دارند شباهت‌های اجتناب‌ناپذیری هم نسبت به هم دارند و در حقیقت روش نویسنده هم این است که این شباهت‌ها و تفاوت‌ها در کنار هم قرار گیرند و از برخود تز شباهت‌ها و آنتی تز تفاوت‌ها سنتزی متولد شود که احتمالا هدف غایی نویسنده هم برآن استوار است دو نوع شباهت شخصیتی بر این مجموعه حاکم است شباهت‌های پراکنده و جزئی و شباهت‌های کلی و عمومی که جداگانه به هر کدام می‌پردازیم آقای بهبودی و مهندس ارانی هر دو از کشتن یک حیوان رنج می‌برند. آقای بهبودی گرگی را در جاده زیر گرفته است و مهندس ارانی خرس مرده‌ای را خریده و بعد از دریدن شکمش پی برده که خرس توله‌ای در شکم داشته است. این رنج هردوی آن‌ها را به سرنوشت بدی دچار می‌کند، یکی خود را در چاه می‌اندازد و دیگری تبدیل به یک سگ می‌شود.

 اسماعیل و سلمان علاوه بر تفاوت‌هایی که با هم دارند هر دو در یک چیز مشترکند: ضعف در برقراری ارتباط. ژیلا و مریم هم علاوه بر تفاوت‌هایی که با هم دارند در یک چیز مشترکند: عدم رضایت از وضع موجود و تلاش برای پایان دادن به آن؛ یکی به مرد دل‌خواهش نمی‌رسد و دیگری مردی را که به او رسیده مرد دل‌خواهش نیست، یعنی هر دو تنهایند، شباهت عجیبی هم بین آقای بهبودی و غلامعلی وجود دارد آن‌هم همسرشان است غلامعلی منتظر زنش است که هرگز نیامد گویی که کل قضیه‌ی ازدواجش رویایی بود که در سرش پرورانده بود؛ بهبودی هم زنی را که منتظرش بوده به همان حال رها می‌کند و به ده برمی‌گردد گویی که اصلا زنی منتظرش نبوده و این انتظار ساخته و پرداخته‌ی ذهن اوست همین‌طور غلامعلی با داوود هم شباهت جالبی دارد هر دو با تنهایی خود خو گرفته‌اند و ازدواج برایشان چیزی‌ست که به اکراه به آن می‌نگرند. هر دو سال‌ها از ازدواج فرار کرده‌اند هردو تنهایی‌شان را دوست دارند گویی آنها با تنهایی ازدواج کرده‌اند شباهت مهندس سعادت و پیرمرد نظامی هم قابل ذکر است در حقیقت انگار مهندس سعادت در میانه‌ی راهی قرار دارد که پیرمرد نظامی آن را به پایان برده است او برای فرار از دست تنهایی‌اش به خارج از کشور فرار کرده است و پیرمرد نظامی برای پایان دادن به تنهایی که نتوانسته در خارج از کشور فراموشش کند به کشور باز می‌گردد، راهی که بعید نیست مهندس سعادت هم سال‌ها بعد طی کند. از این دست شباهتها در این داستان زیاد است و به نظر من نویسنده قصد القا این مسئله را داشته که در دنیای امروز شباهت‌ها و تفاوت‌ها قطیت خود را از دست داده‌اند و در یک وضعیت احتمال و نسبی به سر می‌برند؛ هیچ چیز آن‌چه می‌بینیم و می‌اندیشیم نیست و در حقیقت هیچ تفاوت و تشابه قابل اعتنایی وجود ندارد و به تبع آن هیچ ارتباطی هم امکان حدوث در چنین فضایی را به شکل کامل ندارد اما این هدف نهایی نویسنده نمی‌تواند باشد زیرا او شباهت‌های بزرگتری هم میان این شخصیت‌ها تعبیه کرده است.

بزرگترین دغدغه‌ی من از نوشتن این مطلب رسیدن به همین بخش بود؛ یعنی شباهت‌های عمده‌ای که شخصیت‌های مجموعه «امروز شنبه» بر پایه‌ی آن طراحی شده‌اند. راز بزرگ داستان پردازی یوسف انصاری هم در این مجموعه همین شباهت‌هاست؛ تمام شخصیت‌های این مجموعه در دو چیز عمده باهم مشترک‌اند

 

الف – عدم قطعیت

ب – تنهایی

در این مجموعه تقریبا می‌توان گفت که هیچ اتفاقی به معنای واقعی نمی‌افتد؛ تمام اتفاقاتی که در این هشت داستان از زبان راوی یا شخصیت‌های داستان‌ها روایت می‌شود همان‌قدر که از دلایل کافی برای اتفاق افتادن برخوردارند همان قدر هم دلیل برای نیفتادن دارند.

 

آقای بهبودی ابتدا می‌گوید که گرگ مهاجم را زیر گرفته و صدای شکستن استخوان‌هایش را شنیده اما بعدها در نامه‌ای که در جیبش پیدا می‌شود اعتراف می‌کند که او آن منظره را دیده و ترسیده و ظاهرا کاری نکرده است اما ما نمی‌توانیم این را باور کنیم.  اولا اگر کاری نکرده چرا کارش به خودکشی می‌کشد، دوما ترسو ترین آدم‌ها هم می‌توانند برای نجات جان انسانی گرگی را با ماشین خود زیر بگیرند و نه تنها عذاب وجدان نگیرند بلکه به خاطر نجات دادن یک انسان خوشحال هم بشوند، پس نکند آقای بهبودی از ترسش دستپاچه شده و گرگ مهاجم و مرد در چنگ گرگ افتاده را، باهم زیر گرفته و کشته؟ یعنی آن نامه هم طوری طراحی شده که ما را قانع نکند از طرفی مجهول ماندن سرنوشت و هویت  مرد در چنگ گرگ و زن درون ماشین این احتمال را هم در ذهن مخاطب زنده می‌کند که شاید کل ماجرا یک داستان ساختگی برای توجیح به شهر نرفتن بوده باشد و هر اتفاقی افتاده در همین شهر نرفتن افتاده است مثلا آن پالتو پوست زنانه که اطراف ماشین ته دره پیدا شده می‌تواند خیلی معنادار باشد.

 

در داستان آرایشگر تناقض عجیبی بین نوع شخصیت داود و اتفاقی که برایش افتاده است وجود دارد آراشگر ساده و تنهایی که عمرش در یک آرایشگاه می‌گذرد و زندگی‌اش وقف خواهرها و مادرش است با آن شخصیت درونگرا و افسرده‌ای که دارد، که حتی با قصاب همسایه‌ی دیوار به دیوار خود که مشتری او نیز هست تا حالا یک کلمه حرف نزده، چه‌طور می‌تواند بدون کارت دانشجویی  برود داخل دانشگاهی که دربانی و حراست و... دارد و تازه از آنجا برای خود دوست دختر هم پیدا کند، آن‌هم آن‌قدر صمیمی که احتمال حاملگی دختر هم وسط باشد؟ این ضعف نویسنده در شخصیت‌پردازی داستانش نیست، بلکه نویسنده می‌خواهد این را به من مخاطب القا کند که کل این قضیه‌ی مریم و... جز تخیلی در ذهن یک آرایشگر تنهای منزوی نیست به همین دلیل هم اسم داستان این است (احساسی که فقط یک آرایشگر می‌تواند داشته باشد)

 

در داستان عروسی این قضیه یعنی عدم قطعیت به قدری برجسته است که نیازی به توضیح نیست زنی که غلامعلی منتظرش است وجود خارجی ندارد بلکه ساخته و پرداخته ی ذهن اوست. یوسف در این داستان یک قدم هم فراتر می‌رود و داستان را طوری تمام می‌کند که گویا خود غلامعلی چیزی جز تخیلی در ذهن اهالی محله نیست.

 

در داستان امروز شنبه... این شگرد به زیباترین شکل خود اتفاق افتاده است. تمام قضیه جز تخیل یا بهتر بگویم توجیهی روانی در ذهن مهندس سعادت بیش نیست. نویسنده برای کشف این قضیه از طرف مخاطب دو کلید در داستان مخفی کرده است: یکی همان جمله‌ی معروف ژیلا که اسم داستان نیز هست: (امروز شنبه فهمیدم ناصر مردی که فکر می‌کردم نیست) دومی جمله‌ای‌ست که روانپزشك در خلوت به مهندس می‌گوید: (مرد حسابی آدم زنش را این شکلی کتک می‌زند؟)

از کجا معلوم مهندس آن یادداشت‌ها را در اوایل ازدواجش با ژیلا و در تبریز پیدا نکرده است و از کجا معلوم از این یادداشت‌ها، که می‌تواند دفتر خاطرات ژیلا باشد، پی به وجود مرد دیگری در زندگی ژیلا نبرده است و بقیه داستان دیگر مشخص است کتک زدن ژیلا بعد مآموریت جور کردن به جزیره‌ی‌ای دور افتاده مثل کیش تا آنجا کار ژیلا را تمام کند بعد سرهم کردن داستان گم شدن ژیلا در دریا، همان دریایی که شاید جسد ژیلا را در آن انداخته است و رفتن به استانبول و نوشتن نامه به برادر و زمینه سازی برای برگشتن به تبریز بدون ژیلا یعنی کل قضیه ممکن است یک انتقام عشقی یا یک قتل ناموسی باشد اما ممکن است قضیه از این هم تلختر باشد، یعنی مهندس پس از کشتن ژیلا پی به بی‌گناهی او برده باشد و....

 

در داستان کله‌ی گنجشک نوع روایت داستان هدایت این بازی را برعهده می‌گیرد. راوی ظاهرا خود نویسنده یا دانای کل است اما رفت و برگشت‌های متوالی و سریعی که میان شب تب و هذیان سلمان و اتفاقی که صبح آن شب در باغ افتاده طوری‌ست که انگار خود سلمان نیمی از داستان را روایت می‌کند: پسر بچه‌ی پنچ ساله ای که لال است ولی داستان روایت می‌کند.

 

در داستان دیوار به دیوار هم نویسنده شخصیت فردی را که می‌خواست همه چیز زندان مثل انفرادی و فرار را تجربه کند چنان مجهول نگاه می‌دارد که گویی آن شخصیت هم ساخته پرداخته‌ی ذهن آرایشگر فراری از خدمت است. او به کسی که در پایان معلوم  مي‌شود یک گربه است که سبیل‌هایش را قيچي كرده‌اند نقل می‌کند که چه کسانی خواسته اند از ندان فرار کنند و بر سر هرکدامشان چه آمده است و مشخصات همه آنها را بازگو می‌کند؛ اما درباره‌ی کسی که برعکس او از هیچ چیز زندان نمی‌ترسید و می‌خواست همه را تجربه کند توضیحاتی از این جنس نمی‌دهد و او را مجهول نگاه می‌دارد گویی که آن شخص تبلور آرزوی آرایشگر زندانی براي نترسیدن از زندان وجرأت فرار کردن است.

 

در داستان سگ‌سار هم اتفاقات عجیبی می‌افتد: نوع ارتباط پزشک درمانگاه با مهندس ارانی و صالح و قضیه‌ي کشته شدن سگ‌ها به شکلی روایت می‌شود که هر کدام از این سه نفر می‌توانند قاتل سگ‌ها باشند. صالح به خاطر حرف‌هایی که پشت سرش گفته می‌شود یا ترس از سگها که در یک شرایط بحرانی به جنون و قتل سگ‌ها می انجامد و...

پزشک هم می‌تواند قاتل باشد: مثلا به انگیزه‌ی نجات دادن دوستش  مهندس ارانی مهندس هم می‌تواند قاتل سگ‌ها باشد چون در داستان می‌بینیم که بعد از دیدن توله‌ي مرده در شکم خرس و بعد دریده شدن توله‌ توسط سگ‌ها به کلی رفتارش تغییر می‌کند و می‌تواند در یک حالت شیزوفرنیک قاتل سگ‌ها باشد بدون این‌که خود مطلع باشد.

 

داستان اسماعیل شاهکار این نوع بازی با ذهن مخاطب است. پیرمرد بعد از برگشتن از تیمارستان با اتاق مرتب و چمدان‌های بازنشده روبه‌رو می‌شود گویی که به آنها دست هم نزده اما او به یاد دارد که چمدان‌هایش را بازکرده و دوش هم گرفته است، از خدمه‌ی هتل هم کسی داخل اتاق نشده و... طبق توضیحاتی که در بررسی داستان‌های قبل دادم می‌توانید حدس بزنید که چه اتفاقی افتاده است که البته همان حدس شما هم می‌تواند به همین اندازه اشتباه باشد

 

روشن‌تر بگویم ظاهراً مجموعه داستان امروز شنبه هشت داستان بیشتر ندارد اما هرکدام از داستان‌ها به لحاظ شکل روایت شان به دوشکل و یا حتی بیشتر قابل روایت‌اند؛ یعنی یوسف انصاری یک داستان نوشته ولی دو داستان در ذهن مخاطب می‌سازد، این البته از بعد تکنیکی بسیار حائز اهمیت است اما هدف یوسف از این مجموعه به نظر من تنها به رخ کشيدن توانایی‌های تکنیکی‌اش نبوده بلکه همان‌طوری‌که درابتدای این متن عرض کردم می‌خواهد در نهایت سرگشتگی انسان امروزی را به نمایش بگذارد که از هیچ کار خود مطمئن نیست: دوست دارد و ندارد، تنها هست و نیست، خوب است و نیست، بد هست و نیست، می اندیشد و نمی‌اندیشد، می‌کشد و نمی‌کشد، می‌میرد و نمی‌میرد و... حتی در نهایت به بودن و نبود خود هم شک می کند و مانده است که اگر انسان دیروزی می‌گفت: من می‌اندیشم پس هستم او برای اثبات وجود خود چه دلیلی را بیاورد در حقیقت این مجموعه داستان من مخاطب را به این سؤال می‌رساند که: من چه‌کار می‌کنم که نشانه‌ی هستی من باشد این مجموعه داستان از این دیدگاه یک مجموعه داستان نیست یک داستان نیمه بلند است که هر یکي از داستان‌ها را می‌توان فصل‌های آن داستان فرض کرد.

دومین عامل مشترک بین شخصیت‌های این داستان چیزی نیست جز تنهایی، همه این دوازده شخصیت تنها هستند، تنهایی در روح همه‌شان رخنه کرده منتها برخی با آن کنار آمده‌اند برخی با آن مبارزه می‌کنند برخی عاشقش شده‌اند برخی هم از آن خبر ندارند.

آقای بهبودی از دست تنهایی فرار می کند/ داود نمی خواهد تنهایی‌اش برهم بخورد/ مریم می‌خواهد از تنهایی‌اش فرار کند/ غلامعلی تنهاست/ ژیلا در کنار مردی که دوستش ندارد تنهاست/ مهندس سعادت در کنار همسری که دوستش دارد اما از عشق متقابل همسرش بی بهره است تنهاست/ سلمان تنهاست/ آرایشگر زندان آن‌قدر تنهاست که با گربه درد دل می‌کند/ مهندس ارانی از دست تنهایی به سگ پناه آورده است/ صالح از ترس تنها شدن عطای حقوق مهندس ارانی را به لقایش می‌بخشد/ دکتر درمانگاه تنهاست/ پیرمرد نظامی تنهاست/ اسماعیل تنهاست/ یعنی بشر امروز تنهاست یا بهتر بگویم بزرگترین دغدغه انسان امروز این است تنهایی انسانهای امروز همه بی‌استثنا با تنهایی درگیرند منتها به دوشکل یا به آن پناه می‌برند یا از آن فرار می‌کنند؛ البته این کتاب یک چیز دیگری را هم می‌خواهد بگوید و آن این‌که یوسف انصاری تنهاست و معامله‌ای که تنهایی با یوسف انصاری کرده با خیلی‌ها متفاوت است. چند وقت پیش یوسف داستانی را از غلامحسین ساعدی برایم نقل کرد با این عنوان (خانه باید تمیز باشد) داستان عروس و دامادی بود که برای ماه عسل به شمال و به ویلای رهاشده‌ی یکی از دوستانشان می‌روند. وقتی وارد ویلا می‌شوند منظره‌ی عجیبی می‌بینند ویلا پر بود از انواع و اقسام حشره‌های ریز و درشت و خطرناک و آنها آستین بالا می‌زنند و خانه را تمیز می‌کنند اما موجود عجیب و چندش آوری را در لوله‌ی بخاری می‌یابند که به هیچ شکلی نمی‌توانند آن را دور کنند، هر کاری می‌کنند او باز به جای اولش یعنی لوله بخاری برمی‌گردد. به نظر من تنهایی برای یوسف همان موجود چندش آوری‌ست که در لوله بخاری خانه‌اش یا بهتر بگویم لوله بخاری ذهنش خانه کرده و دست بردار نیست او را از تبریز به تهران و از تهران به نمی‌دانم کجا می‌کشاند اما دست بردار نیست و یوسف انصاری برای فرار از چنگ این تنهایی تنها یک راه دارد نوشتن و نوشتن و نوشتن.

  

 با احترام صالح سجادی 29/3/90

 

یا حق

 

 

نوشته شده در دوشنبه سی ام خرداد 1390ساعت 21:41 توسط صالح سجادی|

 

خیال می کنم اینجور جمله ها خوب است!

یادداشتی از یزدان سلحشور بر تشنج کلمات

بعضی کتاب‌ها هستند که در یک دهه، بدل به «اتفاق» می‌شوند.

به گمان من مجموعه غزل صالح سجادی

با نام «تشنج کلمات» از این دست است.



طبیعتاً ما در دهه هشتاد، غزلسرای جوان زیاد داریم

که اکثرشان هم بااستعدادند و به وبلاگ‌ها که سر بزنید،

می‌توانید لااقل یک و گاهی هم سه‌، چهار غزل جالب

توجه با فضای نو، پیدا کنید، اما یک مشکل اساسی وجود دارد

در شعر این شاعران و آن هم این است که برخی شگردها، بیان و

 گاهی اوقات روایتی که به سراغش می‌روند و محور

عمودی غزل را به تسخیر خود درمی‌آورد، دائم از این غزل به آن غزل

سرک می‌کشد.



مشکل دیگری که دیده می‌شود و مکرر هم دیده می‌شود، خروج

«قافیه» از حیطه «اقتدار روایی» و پایان‌بخشی به «بیت» است.

در این غزل‌ها، «قافیه» نقشش در حد باقی کلمات

بیت فروکاسته می‌شود وقادر نیست که «مضمون» را تمام کند

و در نتیجه شاعران برای گریز از این نقص، «مضمون» را

پیچیده و غریب می‌کنند تا غرابت آن، جایگزین شیرینی

 تمام‌شوندگی و تشکیل «خرده روایت» شود و نام این کار را

می‌گذارند «غزل پست‌مدرن‌گویی» که لابد برای خودش،

راهی به دهی دارد.«تشنج کلمات» این‌طور نیست

(حالا بگذریم از اینکه به نظرم نسبت به همه آن

پست‌مدرن‌بازی‌ها،وفادارتر است به موازین پست‌مدرن)

«قافیه» جایگاه قدمایی و کهنسال خود را دارد،‌ اقتدار دارد

و «مضمون»هم خوب شکل می‌گیرد و البته بینابینی

هم عمل می‌کند یعنی اغلب در تقاطع مضامین هزارساله

و تصویرسازی شعر امروز حیات می‌یابد؛ و مهم‌تر از همه

اینکه ما با «غزل» روبروییم نه مثلاً شعر نویی که حالا می‌خواهد از

 تساوی وزن هم بهره ببرد.شعرهای «تشنج کلمات»

رونوشت‌های شتابزده‌ای از شگردها و نگاه شاعران سپیدگو یا

نیمایی‌سرا نیستند، ماهیتی مستقل و مشخصی

دارند (و می‌توان آنها را ادامه منطقی قالبی دانست

که از روزگار رودکی رخ نمود و به روزگار سنایی و پس

از آن چهره برافروخت و به روزگار صائب، «نو به نو» جامه

 پرنیانی عرضه کرد)

 

«کنار من که قدم می‌زنی هوا خوب است

پر از پریدنم و جای زخم‌ها خوب است

 

برای حک شدن عشق در خیابان‌ها

به جا گذاشتن چند رد پا خوب است

 

قدم بزن پُرم از حس «درکنار تویی»

قدم بزن پُرم از حس اینکه «ما» خوب است

 

نخند حرف دلم را نمی‌شود بزنم

خیال می‌کنم این‌جور جمله‌ها خوب است

 

بگیر دست مرا بشکن‌ام بپیچان‌ام

دو تکه‌ام کن و آتش بزن، بلا خوب است

 

به هر کجا که مرا می‌بری نمی‌گویم

کجا بد است کجا دور یا کجا خوب است

 

به من بگو تو، بگو هی، به من بگو صالح

نگو: «تو» بی‌ادبی می‌شود «شما» خوب است!»

 

هر شاعری از زمانه خود متأثر می‌شود و سجادی هم

از این رویکرد بری نیست. او، هم از بدی‌های شعر زمانه

تأثیر گرفته و هم از خوبی‌هایش.

از گذشتگانش خوب آموخته و این آموخته‌ها را جذب کار خود

کرده؛ به راحتی می‌توان آموزه‌های بهبهانی، منزوی، بهمنی و

 حتی «پدرام» را در آثار او دید یا نقش «تواسعی»

را که «مرد بی‌مورد» سعید میرزایی درغزل امروز به‌وجود آورد.

سجادی همچنین از بدی‌ها هم تأثیر گرفته مثلاً در آن خروج‌های

نابهنگام از چارچوب‌های شناخته‌شده غزل که ذاتی

شعر او هم نیست و به نظر می‌رسد به منظور قدرتنمایی

 یا نوگرایی افراطی، انجام شده. (طبیعتاً شخصاً این رویکردها را

نمی‌پسندم و امیدوارم در کتاب بعدی هم شاهدش نباشم)

 

«هبوط کرده چو آدم به جستجوی زمین

رسیده‌ام به تو حوا، به تو، هووی زمین!

 

هبوط کرده و مبهوت باغ سبزه تو

که این همیشه گلستان که کِشته روی زمین؟

 

تنت جزیره محصور دست‌های من است

همان هویت مجهول تو به توی زمین

 

«دو خط منزوی» اینجا رسیده‌اند به هم

به چارراه شدن، در چهارسوی زمین

 

دو بوسه قدغن بر لبان سرخ گناه

همان دو جرعه تقصیر در گلوی زمین

 

دو مصرعی که مُدَرَج شدند در همدی/گر و غزل که فرارفته از فروی زمین»

 

(منظور این‌طور نوگرایی‌هاست که به گمان من نالازم است.

 تا نظر شما چه باشد.)

یزدان سلحشور / سایت خبر آنلاین


 

نوشته شده در چهارشنبه یکم اردیبهشت 1389ساعت 14:50 توسط صالح سجادی|

 سلام

متن زیر بحثی ست کوتاه اما در نوع خود دقیق  و گویا از علیرضا آدینه در مورد غزل امروز که به بهانه ی نقد بر کتاب تشنج کلمات  نوشته شده است  علیرضا از آندسته شاعرانی ست که به طور تخصصی سپید می نویسد اما در غزل هم هر گاه نوشته نشان داده که دستی نویسا دارد شاید با خواندن این متن بسیاری ار ماها که فکر می کنیم جایگاهی در غزل داریم حداقل در درون خود پی ببریم که در کجای غزل امروز قرار داریم

 متن مقاله :

1- مارک اژه در کتاب خود در باب مسائل شهري و شهروندي و ارتباط آن با اشکال سخت افزاري پيرامونش به دو عنوان مکان ها ونامکانها مي رسد و براي تبيين ادراکاتش اين دو را بر مي گزيند.

 مکان ها به مثابه جايي که داراي تاريخ مدني است قابليتهاي خاطره سازي و نوستالژي در جزء جزء آن هويداست و به همين دليل تغييرات در آن معمولاً شامل بازسازي و نوسازي مي گردد.

و نامکان ها به عنوان امکاناتي مسکوني که در ساکنان خود حسي را برنمي انگيزد و سکونت در آن تابع نيازهاي در زماني است و تغيير کلي و ويران کردن آن قلب شهروندان را نمي آزارد.

با اين توسل اگر تو خواننده عزيز مرا متهم به سرسري خواندن جهان و استفاده از معاصرت مفاهيم مذکور درتوضيح و پذيرش متن متشنج صالح سجادي نکني مي خواهم قالب غزل را مکان و گونه هاي نوين نوشتاري را نامکان بخوانم و دراين فرصت کوتاه به روابط ميان شهروندان کلمه و کتاب و ساکنان زبان با محل سکونتشان اشاره کنم.

 

2- غزل يک نامکان نيست. جايي است که ذهن و زبان ايراني در آن مسکن دارد و ويران کردن آن چون ويراني اثري باستاني برايش آزار دهنده است. جايي است که طي تاريخ محل قرارهاي عاشقانه بوده و هست جايي که مردان بسياري سر بر ديوارهاي مهربان و در بر گيرنده اش نهاده و گريسته اند. چون زيارتگاهي عزيز يا درخت آرزو با  انبوه و شاخ و برگش در کار سايه گستري. غزل ايستگاه اتوبوس نيست يا محل سيگار کشيدن در فرودگاه، معبدي است با طاق طاقي و زمزمه هاي اوراديش.

 

3- در اوايل قرن بيستم جريان آپارتمان سازي در هند با شکست مواجه مي شود. روح هندو اين مکعبهاي بي انتها و صريح را نمي پذيرد. چرا که نمي تواند در آپارتمانش عبادتگاهي داشته باشد و در مراسم مذهبي اش مثلاً گاو را تزئين کرده به خانه بياورد. همانگونه که مخاطبين غزل انگار مي کردند چيزهايي را نمي شود وارد غزل کرد و در آن دويي که ريشه در نخستين نشانه هاي آئين قدسي مان دارد جا داد.

 

4- بعدها تلاش نسلي جوان تر در هند باعث شد که با حفظ جوانب مذهبي و با رويکرد تازه اي به نمادها و کوچک سازي عناصر مذهبي به لحاظ حجمي، آپارتمان و زيست آپارتماني پذيرفته شود و جامعه هندي پا در تاريخ تازه اي از شهر و شهرنشيني بگذارد.

  

5- در اين تعريف، شهروندان دلبستگان به مکان ها معرفي شدند وساکنان هر شهر ساکنان نامکان ها (روستائياني که با احساس قلبي و علاقه به روستايشان به شهر ها کوچ کرده بودند تا با اندوختن ثروتي که شهر، گاه سخاوتمندانه به آنها مي بخشد در پير سالي به زادگاه خود بازگشته و با خرج کردن قسمتي از آن در جهت آبادي موطن شان دين خود را ادا کرده باشند. ساکنان شهر هرگز نگران ويران شدن مکان ها نيستند و گاهي حتي براي رسيدن به نفع بيشتر، خود ويران کننده بسياري از مکانها بوده اند.

  

6- عده اي که بنا به ضرورت زماني مجبور به سکونت در غزل شده اند. آنها، احساسي به غزل ندارند. مثل شهرداران همين تهران که اصلاً هيچکدام اهل تهران نبوده اند و در از بين بردن نقوش خاطره انگيز شهر در اين چند ساله دست به سزائي داشته اند و هميشه تيشه به دست به ريشه ي مکان ها زده اند. آنها تلاش کرده اند که مکان ها را به نامکان ها تبديل کنند مثل بسياري از شبه غزل نويسان موخر که غزل را به جايي تبديل کرده اند شبيه توالت عمومي-سالن انتظار-تالار عروسي-چاله سرويس و غيره....

 

۷- تعدادشان هم کم نيست آنها که از روستاهاي شعر به غزل کوچ کرده اند و اين پايتخت باستاني را با رفتار نا به هنجارشان به جاي ديگري تبديل کرده اند. شهر نو شايد مناسب ترين نام باشد براي اين نامکان و شايد غزل نو.....

 

8- عده قليلي هم هستند که قلم بدست و در پاسهاي طولاني پاسدار مغازله اند. فرامين غزل را روي چشم مي گذارند و سوي چشم مي گذارند و بي تمرد از آنچه غزلش مي خوانيم ما را به آرامشي بي بديل دعوت مي کنند.

 

9- صالح سجادي شاعر تشنج کلمات نيز يکي از همين شهرداران نمونه است که نگهباني را هم فراموش نکرده است و به رغم اجسام عرق ريز و لرزان کلماتش که بنه در فضاي بيرون از خود دارد در روان پريش ترين لحظات زندگي اش تلاش ميکند در نظمي غائي سخن بگويد. غزل براي او يادآوريست، امان خشايارشا ست دردستان مضطرب مردوخ و ريش بلند سقراط است که چوپان همبندش را به ياد بزش مي اندازد، اما او پيش از آنکه بسازد ميل به محافظت دارد.

 

 

10-    براي او و ديگر هم نويسانش موفقیت آرزو مي کنم.      

 

نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 22:20 توسط صالح سجادی|

 

با فرايند پيچيده اي به نام غزل تركي روبرو هستيم پديده اي كه از طرفي ريشه در ادبيات عرب دارد  ازسويي وامدار ادب فارسي ست ز سويي ديگر برخاسته از فرهنگي منحصر به فرد به نام فرهنگ ملل ترك مي باشد واز طرفي با طي مسير رشد وبالندگي امروزه داعيه ي تبديل شدل به فالبي مستل وخود بسنده وخلاق را داردف

سير تکويني غزل وغزل ترکی در آذربايجان

 

فهميدن اينكه اين قالب كه با وجود روند فزاينده ي (سربست )نويسي در ميان حوانان تركي نويس روز به روز بر طرفدارانش افزوده مي شود چگونه به اينجا رسيده وچه فراز ونشيب هايي را طي كرده است كاري دشواريست كه در ادامه سعي بر آن است كه با بررسي سير تكاملي اين قالب تا حدودي بدان دست يا بيم

غزل اذربايجان به طور كلي به دو بخش تقسيم مي شود

1 غزل فارسي يا همان تركان پارسي گوي

2 غزل تركي

: در آزربايجان بر اساس شرايط خاص تاريخي و جغرافيايي ادبيات مکتوب در قرون 4-1 هجري بيشتر به زبان عربي و بعد از قرن 5 هجري به زبان فارسي دري شکل گرفت. شعر آزربايجان از قرن 7 هجري به بعد به دو زبان ترکي و فارس به موجوديت خود ادامه داد. از قرن 12 هجري نيز شعر و ادب ترکي زبانها و ادبيات بيگانه را در شمال ارس به کلي تحت تاثير و فشار قرار داد و از دور خارج کرد. چنين اتفاق مبارکي در آزربايجان جنوبي بخاطر استمرار شرايط سياسي و تاريخي دوران پيشين و عدم تغيير جدي و عميق در محتواي حکومت وقوع پيدا نکرد و در چنين شرايطي ادبيات ترکي در رقابتي نفس گير با ادبيات فارسي به حيات خود ادامه داد.

در قرن 5 هجري در آزربايجان نيز مثل بسياري از سرزمينهاي شرق نزديک، زبان اصلي شعري فارسي دري محسوب مي شد. اولين غزل – نسيب ها نيز به اين زبان در ادبيات آزربايجان متعلق به قطران تبريزي هستند.به لحاظ بلوغ شرايط فرهنگي شکل عمده شعر اين دوران قصيده بود و مفاهيم تغزلي نيز به شکل نسيب هايي ضميمه قصايد مي شدند. اين نسيب ها شکل ابتدايي و نوظهور غزل امروز هستند که بدليل همين شرايط واسط نيز داراي برخي اشتراکات با قصيده و غزل است و البته افتراقاتي نيز با آنها دارد. از جمله تفاوتهاي نسيب با غزل عدم وجود تخلص در آنهاست. اين ويژگي نسيب هاي قطران تبريزي، فلکي شيرواني، مجيرالدين بيلقاني و خاقاني شيرواني به وضوح قابل تشخيص است.

غزل به عنوان يک نوع ادبي مستقل، حيات خود را از قرن 6 هجري در آزربايجان و بسياري نقاط ديگر شروع مي کند. نمونه هاي کامل جنس ادبي به عنوان غزل را در آثار قوامي مطرزي، نظامي گنجوي، فلکي شيرواني، مجيرالدين بيلقاني و خاقاني شيرواني مي توانيم سراغ بگيريم. غزل در آزربايجان بويژه در قرن 6 هجري توسعه بيشتري پيدا مي کند و بنا به نظر اساتيدي نظير آزاده روستم اووا و محققيني نظير برتليس اين مساله با توسعه شهرنشيني که نمايانگر توسعه اجنماعي، فرهنگي و اقتصادي هست مرتبط مي باشد. شرايط جديد اقتضاء مي کرد تا شعر و ادبيات از کاخها به عرصه هاي عمومي تر منتقل شوند. با اين تغيير، ادبيات و بويژه غزل درونمايه هاي اجتماعي را نيز پذيرا مي شوند. در سده ششم هجري جمعيت آزربايجان فزوني مي يابد؛ تخصص و آگاهي مردم در زمينه صنايع و علوم گوناگون بالا مي رود. روابط فرهنگي، تجاري و سياسي آزربايجان با ايالات و کشورهاي اطراف گسترش مي يابد. روابط و بده بستانهاي فرهنگي نيز در چنين شرايطي بين شخصيتهاي علمي و فرهنگي اين سرزمينها اجتناب ناپذير مي نمود. همين امر باعث توسعه علوم و ادبيات مي گردد.

اگر شکل عمده ادبيات اين دوره فارسي است، اما روح ترکي در آنها غلبه دارد. اشارات مختلفي که در اشعار اين دوره به نمونه هاي تاريخي آزربايجان شده است به لحاظ ادبي و تاريخي مستندات ارزشمندي براي تاريخ و ادب آزربايجان مي باشند. به عنوان نمونه اشاره نظامي گنجوي به علت نگارش اشعار خمسه اش به فارسي در يکي از مقدمات اين مجموعه و ابياتي که ملاقات آتاباي و قيزيل ارسلان رادر لشگرگاهي در نزديکي گنجه به تصوير مي کشند در خسرو شيرين، مثالهاي ارزشمندي از همين مستندات مي باشند.

از نظر تاريخي، آزادي غزل از دربارها لازمه اين نوع ادبي نيز مي بود. پادشاهان و بزرگان بيشتر به تملق گويي و مديحه سرايي علاقه داشتند که در ارضاء اين ميل نيز قصيده و قصيده سرايان در خدمت آنها بودند. ليکن غزل با مضامين عاشقانه و اجتماعي اگرچه مي توانست خوشايند هر ذائقه اي حتي ذائقه حاکمان نيز باشد اما بيگمان مردمان عادي بيشتر مي توانستند پذيراي اين نوع ادبي باشند. در آثار خاقاني شاهد ادامه هر دو نوع قصيده و غزل در کنار هم هستيم. اگر چه همه اين تحولات باعث مي شوند تا غزل قرن 6 آزربايجان مراحل تکامل و پختگي خود را به سرعت طي کند اما صاحب نظراني مثل ميرزايف  غزل اين دوره حتي آثار شاعران قرن 7 هجري نظير سعدي را نيز به لحاظ تکامل ناقص مي دانند.

قرن 7 هجري از راه مي رسد. در اين سده شاهد پختگي و کمال غزل هستيم. فرم و محتوا در اعلا درجه پختگي هستند. مضامين گسترش يافته اند. ميراث سده ششم يعني روابط عاشق و معشوق، نشئه عشق، کدورت و ملال خاطر ناشي از عشق، منظره وصال و هجران، اگرچه مختصات خود را حفظ کرده اند اما مضامين جديد نظير توصيف مناظر طبيعي، سوژه هاي اجتماعي، سياسي، اخلاقي، تعليمي و تربيتي نيز بر اين مضامين افزوده شده اند. اين تحول تا درجه اي است که شاهد ظهور غزليات فلسفي و عرفاني هستيم. هنوز در قرن 7 غزل آزربايجان به فارسي سروده مي شود اما انتقال آن به عرصه عمومي باعث مي شود تا با علايق و زبان عموم مردم وفق داده شود و نتايج اين تغييرات را در سده هاي بعد شاهد خواهيم بود.

در آثار اين دوره شاهد تاييد ذوق دنيا پرستي و ملاحظه شادي و غصه ناشي از عشق زميني در آثار سيد ذوالفقار شيرواني هستيم. در آثار شعراي ديگر شاهد غزلياتي در اعتراض به جنگ، بي عدالتي و ظلم هستيم. غزلي که با پذيرش نقش اجتماعي بيشتر به خدمت انديشه هاي فلسفي و عرفاني باطنيه نيز در مي آيد. در غزل احدي مراغه اي نيز مضمون هاي عاشقانه و تاملات و حالات دروني انسان و نکات تعليمي تم غالب را شکل مي دهد.

در بحبوحه فرا رسيدن سده هشتم هجري که شاهد اوج تکامل فني غزل در آزربايجان هستيم، طليعه ظهور غزل ترکي نيز ديده مي شود. شاعراني مثل عزالدين حسن اوغلو، قاضي برهان الدين و نسيمي از پيشاهنگان اين حرکت هستند.

 

عيزالدين حسن اوغلو

 

اولين غزلي که به زبان ترکي آزربايجاني در دست داريم شعريست با مطلع زير که متعلق به عيزالدين حسن اوغلو مي باشد:

 

آپاردي کؤنل?م? بير خوش قمر اول جان فزا ديلبر

"دلم را دلبري ماهرو ربود"

 

عيزالدين حسن اوغلو در اواخر قرن 7 هجري و اوايل قرن 8 هجري زندگي مي کرد. بعدها دهها نظيره از جانب ديگر شعرا بر اين غزل زيبا سروده شد. به نظر برخي اساتيد و اهل فن گرايشات عارفانه در اين شعر کاملا واضح و گويا مي باشد. گرچه به حسب غزل بودن، تمايلات و هيجانات عاشقانه انسان زنده در آن برتري دارد. فنون و مضامين مثل غزل عربي و فارسي مي باشد. گرچه سرودن آن به زبان ترکي ظرافت تازه اي به آن بخشيده است. بداعت شاعر در فتح راه تغزل ترکي آزربايجاني همراه با زيبايي اين غزل که بعد از ساليان هماره تازه و طرفه مي نمايد، ما را بر آن مي دارد تا زبان به تحسين اين شاعر باز کنيم. بدون شک همين تازگي و طرفگي باعث اين نتيجه گيري منطقي مي شود که بگوييم احتمال دارد اين نمونه، اولين نمونه رسيده به ما باشد و نه اولين نمونه غزل ترکي. زيبايي اين شعر بيشتر از يک فتح باب و تمرين اوليه است.

نمونه هاي شعر اين شاعر که بدست ما رسيده بسيار اندک

 

من اؤلسم سن بت ش?نگ?ل، صوراحي ائيلمه ق?لق?ل

نه ق?لق?ل، ق?لق?لي باده، نه باده، باده يي احمر

باشيمدان گئتمه دي هرگيز سنين له ايچديگيم باده

نه باده، باده يي مستي، نه مستي، مستي يي ساقر

 

قاضي برهان الدين

 

غزل ترکي آزربايجاني بخصوص از قرن هشتم هجري به دوره شکوفايي خود قدم مي گذارد. در اين قرن قاضي بورهان الدين با قريحه و ذوق تواناي خود، غرليات زيبايي به زبان مادري سرود. قاضي بورهان الدين اولين شاعري است که آثار وي به زبان مادري يعني ترکي آزربايجاني بطور کامل و به شکل مجموعه ديوان حفظ و نگهداري شده است. آثار وي در موزه بريتانيا با شماره 4126 در 608 صفحه عبارت از هفده هزار مصرع مي باشد. اين نسخه در دوره حيات شاعر، در سال 795 هجري کتابت شده است.

 

آثار قاضي بورهان الدين در تارخ تحول غزل ترکي آزربايجاني، معيار زيباشناختي آن، موضوع و مضمون آن، قالبهاي آن، ارتباط با فرهنگ و زبان گفتاري مردم، مسايل مربوط به سنن شعري، براي بررسي قوانين و جريان تحولات زبان ترکي آزربايجاني در آن دوره اسناد و مواد پرارزشي در اختيار مي گذارد.

 

غزلهاي قاضي بورهان الدين فاقد تخلص هستند. بيشتر غزليات وي غنايي و عاشقانه هستند. البته نمونه هايي نيز در موضوعات اجتماعي، سياسي و اخلاقي سروده شده است. مضاميني که همواره و همه جا با غزل بوده اند. عمده سمتگيري وي وصف زيبايان است. در غزل وي زندگي و عشق با تمام تنوع و چهره هاي بي بديل خود، بيان بديع خود را مي يابد. او غم و شادي، درد و ناله هاي عاشقانه و صميميت عشق را به صورت تابلوهايي زيبا خلق مي کند و به خواننده تماشاگر هديه مي کند.

 

قاضي بورهان الدين نه تنها در غزل آزربايجان که در عرصه ترکي سرايي از پيشروان است. نظم و نسق بخشيدن به زباني بکر آن هم در خلا اصول و معيارآفريني ها کار چندان آساني نيست. شاعر علاوه بر قريحه و طبع نازک و لطيف براي فراهم آوردن مواد شعري، بايد از قدرت بدعت گذاري و آفرينندگي نيز برخوردار مي بود. در سايه چنين مساعي بزرگي، غرليات وي بسي شيرين و روان از کار درآمده اند. شاعر از بکارگيري کلمات فارسي وعربي، خودداري کرده و از خزانه پربار ترکي شرقي و غربي استفاده کرده است. البته در عين حال از بکارگيري لغات متداول عربي و فارسي که در ترکي استفاده مي شوند امتناع ندارد. در غزل وي نه تنها کلمات و ترکيبات ترکي آزربايجاني که کلمات ترکي ازبکي يا جغاتاي و ترکي آناتولي نيز استفاده شده است. اين همه به شهرت وي در سرزمينهاي وسيع ترک افزوده است.

 

"گؤز?مدن آخان ياشلارا توفان نئجه بنزر

ي?ره کدن اولان قانلارا عوممان نئجه بنزر"

 

براي مطالعه شعر قاضي بورهان الدين نيز به همين آگاهي ها مجهز بايد بود. مثلا در بيت زير جناس بکار گرفته شده، چنانچه خواننده آگاهي به شکل تاريخي کلمه استفهامي «هايانداسان» که بصورت شکسته «قانداسان» مي شود نداشته باشد، از درک ظرافت هنري اين شعر نيز بي بهره خواهد بود.

 

"کؤنل?مه من دئديم کي قانداسان؟

غمزه سينين اوخلاري لا قانداسان"

 

نمونه هاي شعري وي برخلاف حسن اوغلو به سهولت در دسترس است و بنده حقير نيز تا جاييکه امکان داشته باشد از اين پس اين نمونه ها را با شما نيز در ميان خواهم گذاشت. براي حسن ختام اين نوشتار بدين بسنده مي کنيم:

 

مششاطه بانا م?شک ايله بير شانه گت?رمز

بن?م کيبي بو د?نيايا ديوانه گت?رمز.

اير?ردي1 جانومي لب?مه و? توتاغيني2

تا جانا اير?رمز لب?مي جانا گت?رمز.

اؤگرَندي کي گيزل? ساتا گؤوهريني لعل?ن

يعني نه قيلينور کاني د?کگانا گت?رمز.

سير گؤردي، شاها، لعل?ن ايچينده بو کؤن?ل?م

ايزي3 اولماز ايسه، بو لب ? دندانا گت?رمز.

دوتدوم کؤن?لي ز?لف?ن ايله، شاها بو گئجه

بير پيري کيشي و? هله ديوانا گت?رمز.

توضيحات:

1- اير?ردي (ايريردي): يئتيشيردي.

2- توتاغيني: دوداغيني

3- ايزي: نيشاني.

چنانکه ملاحظه مي شود اين شعر غني از لغات ترکي اصل است. لغاتي که هنوز در مسير تکامل خود چند فرمه نشده اند. اين مساله به لحاظ تکامل زباني نشانگر دوره وحدت زباني است. اما صرف افعال نيز همين حکايت را دارد. صرف فعل بصورت "گت?رمز" اگرچه الان نيز در برخي مناطق آزربايجان شمالي و جنوبي و نيز آناتولي شرقي رواج دارد اما اغلب شعرا از بکار بردن آنها امتناع دارند و فقط در اشعار کاملا محلي ديده مي شوند. اين همه هيچ نقصي بر شعر قاضي بورهان الدين نيست که همه هنر وي را نيز نشان مي دهد. استفاده از زبان خود با همه مشکلات آن براي بيان احساسات خود، بجاي تکيه بر زبان ديگر.

 

چهره هاي ماندگار غزل ادبيات كلاسيك تركي

 

ادبيات كلاسيك تركي واز جمله غزل تركي ازلحظه پيدايش تاكنون چهره هاي بزرگ و انكارناپذيري بر خود ديده است كه اين قالب شكوفايي وغناي خودرا بي گمان مديون اين بزرگان است با تمام اما واگرها ونقدهايي كه امروزه وبا روند استحكامي زبان ادبي تركي وتلاشهاي گسترده اي كه در جهت پالايش لغوي ونحوي اين زبان بر اين بزرگان نوشته يا گفته شده است باز هم هيچ كس نميتواند منكر تاثيرسرنوشت ساز اين ابرقدرتها بر حفظ زبان تركي در طول تاريخ (به نسبت خودشان)باشد

اين شاعران ره ميتوان ازبعد جغرافيايي وزيرگويشي به دوگروه تقسيم كرد

1 شاعران ساير مناطق ايران از جمله شيراز يا خراسان كه به لحجه هاي قشقايي و..تكلم

وشاعري ميكرده اند.

2 شاعران منطقه آذربايجان(اعم از شمال وجنوب ارس)

وشاعراني همچون

خواجه دخاني

ماذون قشقايي

خسرو بيگ

قول اوروج

مسيح خان

و...

كه در گروه اول قرار ميگيرندو

شاعراني بزرك ازجمله:

عماد الدين نسيمي

ملا محمد فضولي

اميرعليشير نوايي

ميرزاعلي اكبر صابر

سيد عظيم شيرواني

سيد ابوالقاسم نباتي

حاج رضا صراف تبريزي

علي آقا واحد

محمد حسين شهريار

و...

كه در گروه دوم قرار ميگيرند

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 12:45 توسط صالح سجادی|


آخرين مطالب
» داد جارو یی به دستم آن نگار
» تنهایی در لوله بخاری
» یادداشت
» مکانها و نامکانهای غزل
» سیر غزل ترکی
» از آسمان سبز
» این ارک بلند شهر تبریز است...
» ...وگوشهایش چون پرده ی بکارت آهوهاست
» روز ملی شعر...
» سبک هندی و(ارلشلی بی دل)
Design By : Pars Skin